ديندو؛ بيانگر خاطرات درگذشتگان براى زندگان رضا اسپيلى / آزاده رئيسدانا همچنان چهرهي مهربان و خندان «ديندو» پيش رويمان است. ريشار ديندو نخستين كارگردان ميهمان جشنوارهي فيلم فجر بود كه با اشتياق و شوري فراوان در روزهاي نمايش فيلمش در سينما فلسطين حاضر ميشد و در مدت كمتر از ده دقيقه دربارهي فيلمش آنچه را كه لازم ميدانست به بينندگان گوشزد ميكرد. در بيرون از سينما نيز پاسخگوي صبور جوانان بود. آخر فيلم چهگوارا، خاطرات بوليوياش بود غلغله بود، و او با متانت به تمام پرسشها پاسخ داد، تا آنجا كه مسئولان جشنواره او را به اصرار داخل ماشين و روانهي هتل كردند. او ميگفت مهمترين دليل حضورش در جشنوارهها همين رابطه با جوانان و تبادل اطلاعات است. دانش او از مسايل مختلف بينالمللي شگفتآور بود. ــ ريشهي علاقهمندي شما به آرتور رمبو، چهگوارا و ژنه در چيست؟ ــ درست است كه شما از شورش و شوريدگي ميگوييد، اما در مورد رمبو، اين شوريدگي، او را به نيستي كشاند. ولي چهگوارا را به اسطوره تبديل كرد. ــ شركت آگاهانهي سوييسيهاي كمونيست و به دور از هياهوي جنگ، در جنگ داخلي اسپانيا در فيلمتان بسيار تاثيرگذار بود. چه وجهي از اين مشاركت انساندوستانه براي شما انگيزهمندِ ساختن فيلم شد؟ ــ در فصل پاياني سوييسيها در جنگ داخلي اسپانيا تعاريف مختلفي از زبان شخصيتها از دموكراسي شد. تعريف خود شما از دموكراسي چيست؟ ــ به عنوان آخرين سوال؛ چرا مستندساز شديد؟ اين گفتوگو پيشتر در ماهنامهي كلك، شمارهي پيدرپي 137 به چاپ رسيده است
از ريشار ديندو، پنج فيلم: سوييسيها در جنگ داخلي اسپانيا (1973)، اعدام ارنست س. خائن (1976)، آرتور رمبو، يك زندگينامه (1991)، چهگوارا، خاطرات بوليوي (1997) و ژنه در شتيلا (1999) به نمايش درآمد. پس از نمايش آخرين فيلمش به راحتي او را يافتيم و با هم گپي زديم. اگر به خاطر حضور او در مراسم اختتاميه جشنواره وقت كم نميآورديم، چه بسا كه ساعتها حرف ميزديم و اطلاعات بيشتري به دست ميآورديم تا در دسترس خوانندگان قرار دهيم. افسوس كه مجال اندك بود و او بلافاصله پس از اجراي مراسم به كشورش بازگشت.
ــ لطفا از روند شروع و ادامهي كارتان برايمان بگوييد.
من فرزند پدر و مادري ايتاليايي هستم. پدرم كارگري تمام عيار بود. در سن دوازده سالگي پدر و مادرم از يكديگر جدا شدند. در آن دوران من بسيار تنها بودم. بيست ساله بودم كه به پاريس رفتم. وقايع سال 1968 و جنبش دانشجويي، من را به آگاهي عميقي در رابطه با روشنفكران و سوسياليسم رساند. در آن سال ما تبديل به بچههاي آن دوره شده بوديم. روشنفكران آن دوره با وجود اينكه داراي آگاهي انتقادي بودند، در روياي سوسياليسم به سر ميبردند و بر اين باور بودند كه بايد به مردم دنيا در هرجا كه باشند، كمك كنند. نيچه، فيلسوف آلماني ميگويد: انسان مدرن بايد از نو زاده شود. من در فرانسه و در سال 1968 در جريان جنبش دانشجويي ماه مه از نو زاده شدم؛ و اين تولد دوم من بود. وقتي كه فهميدم گدار و ديگر كارگردانهاي موج نو فرانسه از اعضاي سينما تِك بودهاند، من هم هر روز به سينما تِك ميرفتم و روزي سه فيلم ميديدم. با اين كار در عرض سه سال تمام فيلمهاي تاريخ سينما را ديدم و در موردشان مطالعهي كافي كردم. در آن دوران من فيلم ميديدم و مطالعه ميكردم و همسرم كار ميكرد و مسايل مالي خانه با او بود. از اين جهت مديون او هستم.
در سالهايي كه من در فرانسه بودم روشنفكران، مردم را به شورشي بودن تشويق ميكردند و به اين علت علاقه به شورشيها در من نهادينه شد. رمبوي شاعر شورشي را دوست دارم. او شاعري شوريده و شوريدهاي شاعر بود. چهگوارا را دوست دارم؛ چون او الگويي لاز روشنفكران زمان خود است. او زندگي خود را وقف فقراي بوليويايي كرد. همچنين بخشندهترين، فداكارترين و انساندوستترين روشنفكر نسل من بود. او هم شورشگري اجتماعي بود و اگر در بوليوي شكست خورد تنها به علت روحيهي سخاوتمندي بسيارش بود؛ چون به مشكلات و موانع فكر نميكرد و فقط به فكر پيشبرد كارش در رابطه با زدودن فقر و فلاكت از امريكاي جنوبي بود. جالب است بدانيد كه چهگوارا در جايي گفته است: «اگر وقت اديب شدن داشتم حتما شاعر ميشدم.»
وقتي كه كتاب زنداني عشق اثر ژنه را خواندم، بسيار متاثر شدم و احساس همذات پنداريِ عجيبي با او كردم. او هچون من در سنين كم از والدينش جدا شده بود. از اين رو تصميم گرفتم لحن تلخ و تراژيك كتاب را با روياهاي شورشي او تلفيق كنم و چون فيلم دچار محدودت است، تصميم گرفتم جملاتي از كتاب را انتخاب و آنها را عينا در فيلم بيان كنم. البته اين روش را در ديگر فيلمهايم نيز پي گرفتم. ژان ژنه هم به نوعي، شورشگري منحصر به فرد است، و من در ژنه در شتيلا تجربيات مهم او را اجراي دوباره كردم.
دربارهي رمبو توضيح بيشتري ميدهم: اگر به فيلمهايم نگاه كنيد متوجه ميشويد كه آنا زندگينامهاي هستند و من زندگي كساني را كه دوستشان دارم تصوير ميكنم. رمبو يكي از آنهاست. در فيلم آرتور رمبو، يك زندگينامه، از سويي داستان زندگي او را ميگويم و از سويي ديگر ويژگيهاي او را به عنوان يك شاعر شورشي و شوريده، بيان ميكنم. من از شعر او به عنوان تنها دليل بيان داستان زندگياش استفاده كردهام و او را به عنوان يك شورشي به تصوير كشيدهام. در فرانسه بسياري از مردم از فيلم من خوششان نيامد. آنها از تصاوير فيلم من به علت ركگويي و واقعبيني در زندگي رمبو به بدي ياد ميكنند. به نظر من شعرهايي كه در سراسر فيلم از رمبو خوانده ميشود بهترين نماد و نشانه براي شناختن شخصيت شوريدهحال او هستند. آنچه او نوشته بهخصوص شعرهاي هفده تا بيست سالگياش كمك زيادي به شناخت او ميكند.
او بعدها شعر خود را انكار ميكرد، اما هيچ كس نميداند چرا؟ به پادشاه اتيوپي اسلحه ميفروخت ـ كه براي يك شاعر امر غريبي است. او ديگر خودش نبود و هر كس اين را نداند با فيلم من مخالف ميشود، در حالي كه فيلم من فيلمي راستگوست و واقعيت زندگي رمبو را به تصوير ميكشد. تمام فيلمهاي من دربارهي شورشياني است كه ـ چون رمبو و چهگوارا ـ زندگيشان را بر سر آن ميگذارند. به اين علت به گمان من مقايسه بين چهگوارا و رمبو بيجاست.
رمبو، آنارشيست و كمونيستي ايدهآليست بود، در روياي جامعهاي آرماني. بسياري از مردو قرن نوزده به ويژه در فرانسه در روياي بهشت زميني بودند و اين آرمان برايشان كمونيسم بود. قرن نوزده سدهي روياپردازان سوسياليست بود ـ كه به دنبال جامعهاي عدالتگستر بودند. پاريس در آن زمان كتابخانه و مركز خيزشهاي اجتماعي بود. من هنوز در فضاي پاريس قرن نوزده زندگي ميكنم.
تنها ضديت من با فاشيسم و وفادار ماندن به ايدهآلهايم علت ساخت فيلم بود. من با عقايد آنها كاري نداشتم، تنها حقيقت برايم مهم بود. واقعهي تسليم شدن مردم اسپانيا به فاشيسم و پيروزي فرانكو در آنجا همراه با شكست جنبشهاي كارگري همواره من را ميآزارد، و اين انگيزه به علاوهي نمايشِ ياريِ آگاهانهي سوييسيها از طبقههاي مختلف به مردم اسپانيا من را به ساخت اين فيلم رهنمون شد.
با اينكه پاسخ هر شخص ويژهي خودش است، ولي فصل مشترك همهي آنها چپگرايي به روش قرن نوزده است. يكي از آنها ميگفت: «در سوييس دموكراسي حاكم است و ميتوانيم به هر كه ميخواهيم راي دهيم». اما من شخصا پاسخ آن كارگر اسپانيايي و زنِ آنارشيست سوييسي را ميپسندم كه ميگفتند: «دموكراسي همان چيزي است كه ما سه ماه در تابستان 1936 در بارسلون آن را تجربه كرديم؛ اين تنها مدتي بود كه من در تمام طول زندگيام آزادي را احساس كردم.»
نميدانم! سي و شش سال پيش من به ايران آمدم و به پرسپوليس رفتم. حدود يك هفته در آنجا ميگشتم و آنجا را بررسي ميكردم. همان وقت بود كه تصميم گرفتم مستندساز شوم. به نظر من يك فيلمساز، خاطرهپرداز است. ديدن پرسپوليس باستاني كه روزگاري عظمت داشته با خاطراتي كه چنين فضاهايي براي هر كس ميپروراند، من را به فكر فيلم ساختن انداخت. ياد و خاطره از ذكاوت بشر برميخيزد. فيلمهاي مستند باعث ميشوند كه مردم و تغييراتي كه پديد آوردهاند و حوادثي كه اين تغييرات را سبب شدهاند، از خاطر محو نشوند. فيلمهاي من فيلمهايي واقعگرا و بيانگر خاطرات درگذشتگان براي زندگان هستند.
پىنوشت




