اصول و مبانی سياست و برنامه‌ريزی فرهنگی

محمدجعفر پوينده

 

آن‌چه در پی می‌آيد نشر تدريجی كتابی به همين نام از زنده‌ياد محمد‌جعفر پوينده است كه اين‌جا از طريق پايگاه رسانه‌يی ِ روزگار برای نخستين بار در اختيار همگان قرار می‌گيرد. زنده‌ياد پوينده اين اثر ارزنده را كه به مباحث كلان برنامه‌ريزی فرهنگی در نظامی دمكراتيك می‌پردازد به همين شكل در قالب كتاب آماده‌ی چاپ كرده بود كه می‌دانيم در زنجيره‌ی قتل‌های سياسی بر او و ديگر نويسندگان آزاده و آزادی‌خواه اين مرز و بوم شد آن‌چه شد. قضاوت و سنجشِ اثر را به خواننده‌ی نكته‌سنج می‌سپاريم. ما بر آنيم كه نشر اين كارِ مطالعاتی پيرامون سياست‌ها و برنامه‌ريزی‌های فرهنگی در جامعه‌ی هردم نو شونده و به شدت رو به تغيير ايران ـ تغيير به سمت دخالت هرچه بيشتر مردم در امور جامعه‌شان با فشار خود مردم از پايين و با تحملِ ناگزيرِ مشقاتِ گاه بيرون از طاقت حتا يك جمع ـ ضرورتی انكارناپذير دارد و می‌تواند مددكار انديشه‌ها و تفكرات دغدغه‌مند در اين امور اساسی باشد، هرچند كلی‌گو هم به نظر برسد. چه بسا اگر خود مولف زنده می‌بود اثر حاضر را می‌پيراست يا تغييراتی در جاهايی از آن را لازم می‌ديد اما ما آن را بر اساس نسخه‌ی آماده‌ی چاپ ناشر بدون كم و كاست در طی چند هفته تقديم خوانندگان می‌كنيم. بخش‌هايی اندك از اين اثر پيشتر در ويژه‌نامه‌ی ماه‌نامه‌ی جوان‌مرگ نقدنو درباره‌ی قتل‌های زنجيره‌يی آمده بوده است. اين شما و اين متن كامل كتاب اصول و مبانی سياست و برنامه‌ريزی فرهنگی اثر محمد‌جعفر پوينده؛ ياد و نامش تپنده.

 

 

1. توسعه‌ی فراگير يعنی توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی انسانی و پايدار
انسان عامل و هدف توسعه‌ی فراگير و همه‌جانبه‌ی به‌راستی انسانی و پايدار است؛ انسان در دنيا، در دل طبيعت، و در درون جامعه زندگی می‌كند. برنامه‌ی توسعه‌ی فراگير (يعنی توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی انسانی و پايدار) به‌طور عام و توسعه‌ی فرهنگی به‌طور خاص بايد با توجه به كليت روابط پيچيده‌ی انسان با طبيعت، جامعه، و جهان تدوين و اجرا شود. ناديده‌گرفتن اين روابطِ چندجانبه و پيچيده يا بی‌توجهی به هريك از آن‌ها پيامدهای زيان‌باری دارد.

 2. برترين هدف توسعه‌ی فراگير
نخستين اصل و مقوله‌ی هستی‌شناختی و ارزش‌شناختی كه پايه و اساس تمام اصل‌ها و ارزش‌های ديگر به حساب می‌آيد و برترين هدف توسعه‌ی فراگير و فرهنگی محسوب می‌شود، بهبود كيفيت زندگی، رفاه مادی و معنوی، و شكوفايیِ همه‌جانبه و آزادانه‌ی تمام استعدادها و زندگی همه‌ی افراد است. اين اصل و هدف والا با اصلی ديگر همراه است كه اين نوع شكوفايی را امروزه برای نوع بشر امكان‌پذير می‌داند. امكان عينی اين شكوفايی به پشتوانه‌ی پيشرفت‌های اخير علمی، فنی و افزايش بی‌سابقه‌ی نيروهای توليدیِ بشر در سطح جهان فراهم آمده‌است.1 طرح مساله‌ی توسعه‌ی فراگير نيز با توجه به ضرورت و امكان عينیِ همين شكوفايی ممكن شده‌است. پاسخ و راه‌حل درست اين مساله نيز با الهام از همين اصل به دست می‌آيد. البته تحقق اين امكان عينی در گروِ دگرگونی‌های بنيادیِ سياسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی در سطح جهان است و به ايجاد شكل جديدی از زندگیِ انسانی‌شده نياز دارد كه بستر پيشرفت همه‌جانبه‌ی بشر باشد. اين شيوه‌ی جديد زندگی بايد به افراد امكان دهد تا بر پايه‌ی ارزش‌گزينی آگاهانه، درباره‌ی زندگیِ خاص خود تصميم بگيرند. فرايند عام انسانی‌ساختنِ اوضاع زندگی و مناسبات اجتماعی پيوند تنگاتنگی با روند شركت فعال و پيوسته‌ی انسان‌ها در هدايت و شكل‌گيری زندگی اجتماعی دارد.
     در توسعه‌ی فرهنگی بايد برای پرورش و پيشرفت ذهن، احساس، و آگاهی يكايك افراد جامعه تلاش ورزيد.

 3. مفهوم انسان‌شناسانه‌ی فرهنگ
انسان‌بودن همانا رابطه داشتن با ديگران و با جهان است. انسان‌بودن تجربه كردن جهان است به مثابه واقعيتی عينی، مستقل از فرد، و شناخت‌پذير... انسان با دنيای خود نقادانه رابطه برقرار می‌كند. او داده‌های عينی واقعيت (و نيز پيوندهای ميان داده‌ها) را از راه انديشيدن ادراك می‌كند. برخلاف حيوانات كه از راه واكنش غريزی با پيرامون خود رابطه برقرار می‌كنند. انسان در جريان عمل نقادانه پای‌بندی خود را به زمان كشف می‌كند و درمی‌يابد كه برخلاف حيوان موجودی چندزمانی است. با فراتررفتن از بُعد زمانی واحد به ديروز بازمی‌گردد و امروز را بازمی‌شناسد و به فردا می‌رسد. كشف ابعد زمان يكی از كشفيات اساسی در تاريخ فرهنگ بشر است. گربه موجوديت تاريخی ندارد. ناتوانی او در رهايی از زمان سبب می‌شود در «اكنونی» كاملا يك‌بعدی غرق شود كه از آن هيچ آگاه نيست. انسان در زمان هستی دارد. هم درون زمان است و هم بيرون از زمان است. او ميراث‌دار زمان است. در زمان مشاركت می‌جويد و زمان را دگرگون و اصلاح می‌كند. او زندانی «اكنون» ابدی نيست بلكه از قيد زمان رهايی يافته و با آن هم‌بسته می‌شود. به همين سبب ذهن و فرهنگ بشر در همه‌ی تجليات خود فقط ان‌چه را هست نمی‌نمايد بلكه آن‌چه را بوده نيز نشان می‌دهد.
     هم‌گام با آن‌كه انسان زمان‌مندی را كشف می‌كند و خود را از «اكنون» آزاد می‌سازد رابطه‌های او با جهان سرشار از اثر می‌شود. نقش طبيعی انسان در جهان و با جهان نقش انفعالی نيست زيرا انسان محدود به قلمروِ زيستیِ خود نيست بلكه به عرصه‌ی آفرينش نيز قدم می‌نهد و توانايی آن را دارد كه به منظور دگرگون‌ساختن واقعيت در آن مداخله می‌كند. انسان با دست‌يابی به ميراث تجربه‌های فراهم‌آمده، با آفريدن و بازآفريدن، بايگانی‌ساختن خود در متن و بطن  آن‌ها، با واكنش در برابر مبارزه‌طلبی‌های واقعيت، با عينيت‌بخشيدن به خود، با ادراك و با تعالی به قلمروی پای می‌نهد كه ويژه‌ی خود اوست: به قلمروِ تاريخ و فرهنگ.
     نقش انسان فقط اين نيست كه در جهان باشد بلكه تعهدداشتن نسبت به جهان نيز هست ـ يعنی اين‌كه انسان در جريان عمل آفرينش و بازآفرينی واقعيت را می‌سازد و بدين‌وسيله بر جهان عينی كه ساخته‌ی او نيست چيزی می‌افزايد.
     يگانگی انسان با زمينه‌ی عينی كه مقوله‌يی است متمايز با سازگاری از فعاليت‌های بارز انسان است. يگانگی محصول توانايی انسان در سازگاری با واقعيت به‌اضافه‌ی توانايی نقادانه‌ی او در گزينش و دگرگون‌ساختن واقعيت است... انسان يگانه انسانی فاعل (كارساز و پويا) است. نقطه‌ی مقابل او انسان سازش‌يافته، انسان منفعل (كارپذير) است. درواقع سازگاری جلوه‌ی ضعيف‌شده‌ی دفاع از خود است. اگر انسان توانايی تغيير واقعيت را نداشته باشد ناگزير خود را سازگار می‌كند. سازش‌پذيری ويژگی رفتاری قلمرو حيوان است كه پيدايش آن در انسان نشانه‌ی بيماریِ ناانسانی‌شدنِ اوست. انسان در سراسر تاريخ برای چيرگی بر عواملی كه او را هم‌ساز يا سازگار می‌كند به‌رغم تهديدهای هميشگی نيروهای سركوب و ستم، برای دست‌يافتن به انسانيت كامل خود همواره در مبارزه بوده‌است.
     آن‌گاه كه انسان با واكنش در برابر مبارزه‌طلبی‌های محيط با جهان هم‌بسته می‌شود پوياساختن، هدايت‌كردن، و انسانی‌ساختن واقعيت را آغاز می‌كند. او با افزودن معنای زمانی به مكان جغرافيايی، با خلق فرهنگ از آفريده‌ی خود به جهان می‌افزايد. آن‌گاه كه انسان می‌آفريند، بازمی‌آفريند، و تصميم می‌گيرد دوران‌های تاريخی آغاز به شكل‌گيری می‌كنند. و با آفريدن، بازآفريدن، و تصميم گرفتن است كه انسان بايد در اين دوران‌ها مشاركت كند.
     انسان در تكامل و تبديل اين دوران‌ها نقشی قاطع ايفا می‌كند. توانايی يا ناتوانی انسان در دركِ مضمونِ دوره‌های تاريخی و مهم‌تر از همه چگونگیِ رويارويیِ او با واقعيتی كه بستر پيدايش اين مضمون‌ها بوده‌است، انسانی‌شدن يا ناانسانی‌شدنِ او را تعيين می‌كنند و تكامل او را به عاملی فعال (كارساز) يا فرودش را به عنصری منفعل (كارپذير) مشخص می‌كند. زيرا فقط آن‌گاه كه انسان مضمون‌ها را درمی‌يابد می‌تواند از حالت نظاره‌گرِ محض بيرون آيد و در واقعيت دخالت كند؛ فقط با تكامل‌بخشيدن به نگرش انتقادی پايدار است كه انسان می‌تواند بر سازگاری چيره شود و با روح زمانه هم‌بسته گردد.
     اگر انسان از ادراك نقادانه‌ی مضمون‌های زمان خود و نيز از دخالت فعال در واقعيت ناتوان باشد به‌ناچار به هنگام رخداد تغيير در كنار جريان باقی می‌ماند. در مقابل، انسان پويا تا درجه‌يی كه قادر به درك تضادهای تاريخی با روش انتقادی فزاينده است جنبه‌ی فاعليت دارد. او در عين آگاهی به اين‌كه متوقف‌ساختن يا جلوانداختن تاريخ امری ناممكن است در حد نظاره‌گر صرف باقی نمی‌ماند. برعكس می‌داند كه به‌عنوان فاعل می‌تواند و بايد با ديگر عناصر فاعل در آن روند تاريخی، با تشخيص دگرگونی‌ها، برای تحقق سريع‌تر آن‌ها خلاقانه شركت جويد.

 4. كليت پيچيده و چندجانبه‌ی انسان و نيازهای‌اش
انسان كليتی پيچيده است كه جنبه‌ها و نيازهای مختلفی دارد. در توسعه‌ی فراگير بايد مجموعه‌ی نيازهای اين كليت پيچيده و چندجانبه برآورده شود. در واقعيت امر تمام وجوه زندگی انسان و جامعه به هم پيوسته و وابسته‌اند و ما فقط برای شناخت يهتر پديده‌ها آن‌ها را در ذهن خود از هم جدا می‌كنيم. به‌سبب همين جدايی‌ناپذيری وجوه مختلف زندگی انسان است كه حقوق اساسی بشر را نيز بايد جدايی‌ناپذير دانست. شكوفايی همه‌جانبه‌ی تمام افراد هنگامی تحقق می‌پذيرد كه شعار «همه‌ی حقوق برای همگان» عملی شود. اصل تقسيم‌ناپذيری حقوق اساسی بشر پيش از هر چيز با هرگونه تقدم و تاخر و سلسله‌مراتبی مخالف است و بر پيوند ميان مجموعه‌ی حقوق مدنی، سياسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی با شرايط اقتصادی و اجتماعی ضروری برای اِعمال آن‌ها تاكيد می‌ورزد.
     ذات انسانی چيزی كلی، نوعی انتزاع، مخرج مشترك، و طبقه‌بندی نيست كه از انسان‌های منفرد ساخته شده‌باشد؛ ذات انسانی مجموعه‌ی مناسبات اجتماعی است كه انسان‌ها با آن‌ها درگيرند، يعنی مجموعه‌يی از ساختارهای معنادارِ معين اقتصادی، اجتماعی، سياسی، و فكری كه يكديگر را در بر می‌گيرند و با هم به مقابله می‌پردازند. فرد انسان و نيز جامعه‌ی بشری پديده‌های كلی و همه‌جانبه هستند كه در آن‌ها نمی‌توان لايه‌های ممتازی را جدا كرد. انسان موجودی زنده و آگاه است و در دنيای فراگيری از واقعيت‌های اقتصادی، اجتماعی، سياسی، فكری، دينی، و جز آن به سر می‌برد. از اين دنيا تاصيری همه‌جانبه می‌پذيرد و به سهم خود بر آن اثر می‌گذارد. از آن‌جا كه رفتار انسان پديده‌يی تام و فراگير است هر كوششی برای جداكردن جنبه‌های «مادی» و «معنوی» در بهترين حالت ممكن نيست جز به انتزاعات گذرايی بيانجامد كه هميشه خطرهای بزرگی برای شناخت دارد. در مورد ماهيت انسان شاهد دو برداشت به‌كلی متضاد هستيم: (1) برداشت رياضت‌كشانه، متحجرانه، خشك، و يك‌بعدی از انسان كه مخالف فرهنگ و هنر و آزادی است و آن‌ها را تجملی، فرعی، يا زايد می‌داند. (2) برداشت همه‌جانبه از انسان كه مجموعه‌ی به‌هم‌پيوسته‌ی آزادی، آگاهی، شادی، آسايش، تن‌درستی، و هنر و ادب را لازمه‌ی شكوفايی انسان می‌داند.

 5. بحران همه‌جانبه‌ی جهانی
در آخرين سال‌های قرن بيستم2 جهان دچار بحران همه‌جانبه است. نظام جهانی به‌نحوی روزافزون، نامتعدال، نامتعين، و بی‌انسجام است. نظام دوقطبی فروپاشيده‌است اما انفجار درونی يك قطب در حكم پيروزی بی‌خدشه‌ی قطب ديگر نيست. ما درواقع در يكی از دوراه‌های جهش تاريخ جهانی، يكی از دوران‌ها بزرگ گذار به سر می‌بريم. انسان دردمند معاصر در اين قرن به بهای بسيار گزاف بيدادها، جنگ‌ها، و انقلاب‌های متعدد با گوشت و پوست خود ناتوانی سوسياليسمِ سابقا موجود، سرمايه‌داریِ حقيقتا منفور، و شيوه‌ی رشد استبدادی و ضدمردمی را در تامين رفاه و آزادی و برابری آدميان تجربه كرده‌است. آن سوسياليسم، اين سرمايه‌داری، و اين شيوه‌ی رشدِ يك‌سويه و استبدادی هرسه از آن رو راه زوال پيموده‌اند و می‌پيمايند كه از حل مشكلات بشر و هموارساختن راه شكوفايی آزاد و همه‌جانبه‌ی تمام استعدادهای همه‌ی آدميان ناتوان‌اند. اينك انسانِ سرخورده از اين سه نظام به آينده چشم دوخته است تا با درانداختن طرحی نو به شادی و آزادی و برابری راستين دست يابد.  هم‌اكنون ما ميراث‌دار شكست اين سه الگوی توسعه در قرن بيستم هستيم و با بررسی دقيق چندوچون اين شكست‌ها و درس‌آموزی جسورانه و هوشيارانه از آن‌هاست كه می‌توانيم راه نجاتی بيابيم و بن‌بست‌های طی‌شده را هرچه كم‌تر بپيماييم. در اين جهان بحران‌زده كه در واقع در مرحله‌ی انتقالی و گذار به سر می‌برد و با تغييرها و تضادهای شديد همراه است بر اهميت فرهنگ و انديشه‌ی انتقادی دوصدچندان افزوده می‌شود. جامعه و دنيايی كه حركت از دورانی به دوران ديگر را آغاز می‌كند به روحيه‌ی انتقادورز و انعطاف‌پذير ويژه‌يی نياز دارد. در صورت نبود چنين روحيه‌يی انسان قادر به درك تضادهای مشخصی كه در جامعه پديدار می‌شوند، تضاد ميان ارزش‌های نو كه خواهان به‌ثبوت‌رساندن و تكامل‌بخشيدنِ خود هستند با ارزش‌های كهنه‌يی كه در پی حفظ خويش‌اند نخواهد بود. زمان گذار دوران تاريخی با يك جريان «موج جزرومدی» تاريخی ـ فرهنگی همراه است. تضادهای ميان شيوه‌های زندگی، ادراك، رفتار، و ارزش‌گذاريهايی كه متعلق به گذشته است و ديگر شيوه‌های زندگی، دريافت، و ارزش‌گذاری‌هايی كه نشان آينده بر خود دارند حاد می‌شود. به همان نسبت كه تضادها عميق می‌شوند «موج جزرومدی» شديدتر و جَوِ آن نيز پرتب‌وتاب‌تر می‌شود. اين برخورد ميان ديروزی كه اعتبار خود را از دست می‌دهد اما هم‌چنان در پی ماندگاری است و فردايی كه جوهر خود را می‌يابد مشخص‌كننده‌ی مرحله‌ی گذار به‌عنوان زمان اعلام موجوديت و زمان تصميم‌گيری است... دوره‌ی گذار متضمن جنبشی صريح در جست‌وجوی مضمون‌های نو و امور نو است. اگر انسان توانايی درك «رمزوراز» تغييرات اين مرحله را نداشته باشد هم‌چون عنصری منفعل دست‌خوش اين تغييرات قرار می‌گيرد.
     در دوران‌های گذار تاريخی درك صحيح آرزوها و گرايش‌های جديد و دركی تازه از مضمون‌های كهنه ضروری است. به همين سبب آموزش و فرهنگ به‌ويژه در چنين دورانی اهميت بسيار می‌يابد. پويايی مرحله‌ی گذار متضمن آميختگی جزرومد، پيشرفت، و پسرفت است. و كسانی كه توانايی درك رمز و رازهای زمان را ندارند با هر پسرفتی با نوميدی غم‌انگيز و ترسی مبهم واكنش نشان می‌دهند.
     در تحليل نهايی پسرفت‌ها مرحله‌ی گذار را متوقف نمی‌كنند؛ گرچه آن‌ها می‌توانند جنبش را كند كنند و يا از مسير طبيعی منحرف سازند اما قادر به‌عقب‌برگرداندن آن نيستند. مضمون‌های جديد (يا دريافت‌های جديد از مضمون‌های كهنه) كه در دوران پسرفت‌ها تحت فشار قرار داشته‌اند برای پيشرفت خود تا آن زمان كه اعتبار مضمون‌های كهنه زوال يابد و مضمون‌های نو تكامل يابند مقاومت خواهند كرد.

 6. دورانی استثنايی در تاريخ جهانی
اين زمانِ به‌راستی استثنايی تاريخ جهانی خواهان راه‌حل‌های استثنايی است. جهانی كه می‌شناسيم، تمامی روابطی كه مسلم فرض‌شان می‌كنيم در معرض بازانديشی و بازسازی عميقی قرار دارند. آفت‌های مطلقی كه در پی سه شكست بزرگ در سده‌ی بيستم به جان بشر افتاده‌اند، فقر، گرسنگی، جهل، بی‌كاری، بهره‌كشی، طرد، نفی، ستم، و سركوب هستند كه در پی برخی از عادات فرهنگی وخيم‌تر شده‌اند. اين رشته‌ی طولانی آفات را می‌توان با حلقه‌هايی مانند غم و اندوه، افسردگی، نبود شادی و شادمانی و آزادی، و سرانجام ازخودبيگانگی تكميل كرد. رويارويی با اين آفات و مشكلات پيچيده نهايت هوشياری، تخيل، و آفرينش‌گری پويا را برای شناخت علل و راه‌های رفع آن‌ها می‌طلبد.

7. اهميت و پيچيدگی مسايل توسعه
در چارچوب چنين دنيای بحران‌زده‌يی درمی‌يابيم كه مسايل توسعه نيز تا چه حد پيچيده‌اند. «وسعت مسايل توسعه هيچ‌گاه به اندازه‌ی امروز نبوده است». امروزه در جهان با انباشت پرسش‌ها و كمبود پاسخ‌ها روبه‌رو هستيم. آنان كه می‌پندارند با مسايل حادی روبه‌رو نيستند يا پاسخ همه‌ی مسايل را پيشاپيش در چنته دارند غافلانی ترحم‌انگيز يا عوام‌فريبانی نفرت‌انگيزند كه از ادامه‌ی بحران و بقای مشكلات بهره می‌برند. در اين ميان دست‌يابی به نتايج چشم‌گير در گرو هم‌كاری و حسن‌نيت مردمی بی‌شمار در سرتاسر جهان است. تضمين آينده‌ی برتر برای همگان به فداكاری‌های بسيار و تغيير عميق نگرش‌ها (ازجمله نگرش‌های فرهنگی) و نيز رفتارها دارد. حل قطعی و ريشه‌يی اين مشكلات و بحران‌ها در گرو دگرگونی‌های بنيادی و عظيم سياسی، اقتصادی، و فرهنگی در چهارگوشه‌ی گيتی است. نه فقط مسايلی مانند اولويت‌های اجتماعی، نظام آموزشی، و الگوی مصرف بايد تغيير يابد بلكه حتا اساسی‌ترين اعتقادات درباره‌ی مناسبات هر فرد با جامعه‌ی خود و كل كره‌ی زمين نيز بايد دگرگون شود.

8. انحطاط و بحران فرهنگی در ايران
انحطاط و بحران فرهنگی عميقی كه از مدت‌ها پيش در ايران حاكم است هم‌اكنون شدت و دامنه‌ی بی‌سابقه‌يی يافته‌است. اين بحران فرهنگی در دل بحران اقتصادی، سياسی، و اجتماعی حاكم بر كشور ما جای دارد و حل بنيادی و اساسی آن فقط در چنين چارچوبی امكان‌پذير است. رفع اين انحطاط و بحران در گرو دگرگونی‌های اساسی در نگرش، روش، منش، و رفتار كليه‌ی نهادهای فعال در عرصه‌ی فرهنگ ـ اعم از نهادهای خصوصی و عمومی و دولتی ـ است و راه‌حلی همه‌جانبه و فراگير را می‌طلبد.

9. رشد اقتصادی يا توسعه‌ی فراگير انسانی؟
در زمينه‌ی نگرش‌های كلان حاكم بر كشور تغيير ديدگاه درباره‌ی توسعه از مهم‌ترين ضروريات رفع بحران است كه راه توسعه‌ی فرهنگی را هموار می‌سازد.
     تلاش‌های توسعه از اين جهت اغلب با شكست روبه‌رو شده‌اند كه اهميت عامل انسانی ـ آن شبكه‌ی پيچيده از مناسبات و باورها، ارزش‌ها، و انگيزه‌هايی كه در قلب هر فرهنگ نهفته ـ در بسياری از طرح‌های توسعه ناچيز تلقی شده است. جبران اين وضعيت ناروا به معنای بازانديشی خود فرايند توسعه است.
     به‌طوركلی در جهان دو نگرش در باب توسعه و فرهنگ وجود دارد: براساس برداشت اول توسعه فرايندی از رشد اقتصادی، افزايش سريع و مداوم توليد، بهره‌وری، و درآمد سرانه است (و گاهی نيز با تاكيد بر توزيع گسترده‌ی مواهب اين افزايش تعريف می‌شود). نظام مبتنی بر بهره‌كشی، بيداد، و آزادی‌ستيزی كه امروزه به نام «نظم نوين جهانی» موسوم است نمونه‌ی عالی و تكامل‌يافته‌ی رش محض اقتصادی و توسعه‌ی يك‌جانبه است كه زندگی، آزادی، امنيت، رفاه، شادی، آگاهی، و بهداشت ميليون‌ها انسان را سخت تهديد می‌كند و منشا اصلی تمام مصيبت‌های كنونی بشر است. سياست تعديل اقتصادی و اصلاحات ساختاری كه بانك جهانی و صندوق بين‌المللی پول به كشورهای توسعه‌نيافته ديكته می‌كنند با الهام از همين برداشت تدوين شده‌اند. پيامدهای زيان‌بار چنين برداشتی كه نظريه‌پردازان نظم نوين جهانی آن را در قالب ديدگاه موسوم به ليبراليسم نو عرضه می‌كنند بر كسی پوشيده نيست: «با وجود چهل سال تلاش در راه توسعه، فقر هم‌چنان در سطح گسترده وجود دارد. اگرچه نسبت اشخاص فقير در تمام قاره‌ها ـ به استثنای آفريقا ـ كاهش محسوسی يافته شمار مطلق آنان افزايش پيدا كرده‌است. بيش از يك ميليارد تهی‌دست كمابيش از دست‌رس جهانی‌شدن فرايندهای فرهنگی به دور مانده‌اند. فقر و طرد تحميلی شر مطلق است. در بيش‌تر موارد در فرايند توسعه بيش‌ترين بارها بر دوش فقيران سنگينی می‌كند. رشد اقتصادی خود به مانعی در راه توسعه‌ی انسانی و فرهنگی بدل می‌شود». نگاهی به «گزارش توسعه‌ی انسانی سازمان ملل» در سال 1998 ابعاد فاجعه‌آميز اين شيوه‌ی رشد را نشان می‌دهد: «اين گزارش بيان‌گر الگوهای عجيب در زمينه‌ی مصرف در جهان است. برای مثال درحالی‌كه با شش ميليارد دلار می‌توان آموزش و پرورش پايه‌يی را برای همگان در جهان برقرار كرد تنها آمريكايی‌ها و اروپايی‌ها سالانه مبلغ 17 ميليارد دلار برای غذای حيوانات دست‌آموز خود صرف می‌كنند... هر كودكی كه امروز در نيويورك، پاريس، و لندن به دنيا می‌آيد در طول عمر خود 50 برابر يك كودك متولدشده در يكی از كشورهای درحال‌توسعه كالا مصرف می‌كند و ايجاد آلودگی می‌نمايد و آن‌ها كه كم‌تر مصرف می‌كنند بيش‌ترين مضرات تخريب محيط زيست را متحمل می‌شوند... دارايی سه نفر از ثروت‌مندترين افراد جهان از مجموع توليد ناخالص ملی 48 كشور فقير جهان بيش‌تر است. اين گزارش كه بر عواقب ويران‌گر انسانی شكاف روزافزون بين فقرا و ثروت‌مندان در جهان تاكيد می‌كند، می‌افزايد: 86 درصد كالاها و خدمات جهان فقط توسط 20 درصد مردم جهان مصرف می‌شود و اين در حالی است كه فقرای جهان كه كم‌ترين سهم مصرف را دارند، بيش از همه از آلودگی خاك، هوا، و آب كه برای بقا به آن متكی هستند صدمه می‌بينند» (روزنامه‌ی همشهری، 19 شهريور 1377). در پی اجرای همين سياست است كه كارگرانِ تقريبا تمام كشورها با ازدست‌رفتن حقوق اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، مدنی، و سياسی روبه‌رو شده‌اند. خلاصه آن‌كه طرفداران ديدگاه رشد صرفا اقتصادی افراد بشر را به‌مثابه منبع، پشتيبان، يا ابزار توسعه‌يی می‌دانند كه در نهايت خدمت‌گزار اقليت مرفه حاكم بر جهان است. آنان برداشتی يك‌سويه، محدود، و ابزاری از انسان دارند و بيش و پيش از هر چيز نگران منافع و سودهای همين اقليت هستند.
     راهبردهای اين ديدگاه در مورد رشد اقتصادی كه بر بخش خصوصی متكی هستند در سرتاسر جهان مستلزم شكل خاصی از ادغام در بازار جهانی و مناسبات جديدی با شركت‌های چندمليتی هستند. در عرصه‌ی داخلی هدف اين راهبردها ساختن مجموعه‌يی از مناسبات اقتصادی و اجتماعی است كه پاسخ‌گوی معيارهای بين‌المللی در مورد بهره‌وری، سودآوری سرمايه، و رقابت‌پذيری باشند و همين مناسبات، مستقيم يا غيرمستقيم به حقوق اجتماعیِ موجود ( اشتغال، تامين اجتماعی، كمك‌های اجتماعی، و...) حمله می‌كنند تا تقسيم مجدد منابع را از بخش‌هايی كه «كم‌بازده» محسوب شده‌اند (مثل عرصه‌ی تامين اجتماعی، بهداشت، فرهنگ، آموزش‌وپرورش) به‌سوی بخش‌های سودمنتر امكان‌پذير سازند.
     بر اساس ديدگاه دوم توسعه فرايند افزايش آزادی واقعی كسانی است كه از مواهب هر فعاليتی بهره‌مند می‌شوند كه آن را خود ارزش‌مند می‌دانند. اين برداشت از توسعه‌ی انسانی (برخلاف رشد صرفا اقتصادی) پيشرفت اقتصادی و اجتماعی را به فرهنگ پيوند می‌دهد. در چنين برداشتی فقر ماهيت و جنبه‌ی صرفا اقتصادی ندارد بلكه حاكی از آن است كه نه فقط كالاها و خدمات اساسی با كمبود مواجه است بلكه امكان گزينش زندگی پربارتر، خشنودكننده‌تر، ارزش‌مندتر، و ارزش‌يافته‌تر نيز وجود ندارد. اين ديدگاه در كنار فقر اقتصادی بر فقر فرهنگی، اجتماعی، سياسی، و عاطفی انسان تاكيد می‌ورزد و ممكن است به انتخاب راهی متفاوت شيوه‌ی توسعه‌يی متفاوت بر اساس ارزش‌هايی متفاوت با ارزش‌های كشورهايی باشد كه امروزه از بالاترين درآمدها بهره‌مند هستند. طرفداران ديدگاه توسعه‌ی فراگير مردم را نه وسيله بلكه هدف توسعه می‌دانند و معتقدند كه برای بهبود آموزش، درمان، و مقام انسان‌ها نيازی به بازدهی اقتصادی نيست. در اين ديدگاه بهبود كيفيت زندگی اهميت بسياری دارد: برای ارزيابی كيفيت زندگی شاخص‌های مختلفی پيشنهاد شده است: طول عمر، سلامتی، تغذيه‌ی مناسب، آموزش‌وپرورش، دسترسی به ذخيره‌ی جهانی آگاهی‌ها، فقدان نابرابری‌های جنسی، آزادی‌های سياسی و اجتماعی، خودمختاری، دست‌يابی به قدرت، حق مشاركت در زندگی فرهنگی جوامع و در تصميم‌گيری‌های مهمی كه بر زندگی و كار شهروندان تاثير می‌گذارند، و مانند آن‌ها. بديهی است كه هيچ مجموعه‌يی از شاخص‌های كمی ممكن نيست تمام غنای مفهوم توسعه‌ی انسانی را در بر گيرد. اما همين جنبه‌ها هستند كه در برداشت دوم از توسعه اهميت دارند، برداشتی كه توسعه را در حكم تقويت توانايی‌های افراد و افزايش گزينش‌های ممكن برای آنان می‌داند و آن را فقط انباشتِ محض كالاهای مادی در نظر نمی‌گيرد.
     طرفداران اين ديدگاه برداشتی همه‌جانبه و گسترده از انسان دارند، انسان را هدف می‌دانند و بيش و پيش از هرچيز جويای رهايی و بهبود زندگی نوع بشر هستند.

10. نقش فرهنگ
نقش فرهنگ در اين دو برداشت از توسعه متفاوت است. در برداشتی كه بر رشد اقتصادی تاكيد می‌ورزد فرهنگ هيچ نقش اساسی و مهمی ايفا نمی‌كند و صرفا جنبه‌ی ابزاری دارد: ممكن است مشوق يا مانع رشد اقتصادی سريع بشود. هنگاهی كه نگرش‌ها و نهادهای فرهنگی راه رشد را سد می‌كنند بايد از ميان برداشته شوند. در چنين ديدگاهی فرهنگ به‌صورت چيزی پديدار نمی‌شود كه به‌طور درخود ارزش‌مند است بلكه وسيله‌يی در خدمت يك هدف به حساب می‌آيد: حفظ و ارتقای پيشرفت اقتصادی.
     اما بيش‌تر افراد از آن رو برای كالاها و خدمات ارزش قايل هستند كه به ياری آن‌ها می‌توانند با آزادی فزاينده‌يی بر اساس ارزش‌های‌شان زندگی كنند. آن‌چه را ما ـ به‌عنوان برترين معيار ـ به‌درستی ارزش‌مند می‌دانيم فقط ممكن است به عرصه‌ی فرهنگ مربوط شود. برای مثال آموزش‌وپرورش رشد اقتصادی را تسريع می‌كند و از اين لحاظ ارزشی ابزاری دارد اما درعين‌حال ارزشی ذاتی نيز دارد و از اجزای اساسی توسعه‌ی فرهنگی است. به‌همين دليل نبايد فرهنگ را به نقش فرعیِ عاملِ صرفِ رشد اقتصادی تنزل داد.
     بنابراين در عين پذيرش نقش ابزاری بسيار گسترده‌ی فرهنگ در توسعه اين نكته را هم بايد پذيرفت كه تمام جنبه‌های فرهنگی در ارزيابی توسعه به همين نقش ابزاری محدود نمی‌شود. فرهنگ نقشی ديگر را نيز ايفا می‌كند زيرا به خودی خود هدفی مطلوب است و به زندگی ما معنا می‌دهد. در پی‌گيری تمام هدف‌های توسعه (رشد اقتصادی، كاهش نابرابری‌ها، حفظ محيط زيست، و ...) بعضی از عامل‌های فرهنگی تاثيرات مثبت و بعضی ديگر تاثيرات منفی دارند و همين كه به دلايلی اين هدف‌ها را مطلوب بدانيم برای نگرش‌ها و ويژگی‌های فرهنگی‌يی نيز ـ به‌نحوی غيرمستقيم يا ابزاری ـ ارزش قايل می‌شويم كه به تحقق هدف‌های‌مان ياری می‌رسانند. با اين همه هنگامی‌كه به اين پرسش اساسی‌تر می‌رسيم كه چرا به هدف‌های خاصی می‌پردازيم بايد فرهنگ را به‌نحوی اساسی‌تر در نظر گيريم، آن را ابزاری در خدمت اين يا آن هدف ندانيم بلكه پايه و اساس اجتماعی خود همين هدف‌ها به حساب آوريم.
     توسعه‌ی انسانی فراگير با استناد به فرد تعريف می‌شود كه هم‌زمان هدفِ نهايی و عامل يا كارگزار اصلی آن است. درواقع مردم پويا، سرزنده، شايسته، آگاه، خوش‌خوراك، تن‌درست، و باانگيزه بهترين ضامن رشد و بهره‌وری برای هر جامعه‌يی هستند. اما افراد ذرات مستقل و خودبسنده نيستند: آنان با هم كار می‌كنند و به شيوه‌های گوناگون با هم به رقابت برمی‌خيزند و ارتباط متقابل برقرار می‌سازند. فرهنگ است كه مناسبات افراد را با طبيعت و محيط مادی‌شان، با دنيا و جهان تعريف می‌كند و از رهگذر فرهنگ است كه آنان نگرش‌ها و باورهای خود را درباره‌ی ديگر شكل‌های زندگی گياهی و حيوانی بيان می‌كنند. در اين معنا تمام شكل‌های توسعه از جمله توسعه‌ی انسانی، با عوامل فرهنگی هم‌پيوند هستند. درواقع سخن گفتن از «پيوند ميان دو عامل جدا از هم يعنی فرهنگ و توسعه‌ی اقتصادی» بيهوده است. زيرا توسعه‌ی اقتصاد و فرهنگ هر دو با هم صورت‌مندی زندگی اجتماعی مردم را می‌سازند. بنابراين فرهنگ هم ابزاری برای پيشرفت مادی است و هم هدف و غايت توسعه‌يی است كه به شكوفايی همه‌جانبه‌ی زندگی انسان در تمام شكل‌های‌اش معنا می‌شود.

11. حاكميت اختلاف آرا در عرصه‌ی فرهنگ و علوم انسانی
ارايه‌ی تعريفی واحد و همه‌پسند از فرهنگ و توسعه امكان‌ناپذير است. عرصه‌ی فرهنگ و علوم انسانی در تمام طول تاريخ و در تمام سرزمين‌ها محل مجادلات و برخوردهای نظری حادِ ديدگاه‌های متفاوت بوده‌است. در مورد هرآن‌چه به مسايل اساسی علوم انسانی مطرح می‌شود منافع و ارزش‌های طبقات اجتماعی سراپا متفاوت‌اند. به‌جای هم‌سانی ضمنی يا آشكارِ داوری ارزشی درباره‌ی پژوهش و شناخت دقيق كه در مبنای علوم فيزيكی ـ شيميايی قرار دارد، در علوم انسانی از همان آغاز، پيش از شروع پژوهش با نگرش‌های به‌كلی متفاوتی روبه‌رو هستيم. به عبارت ديگر دخالت منافع و ارزش‌های طبقات اجتماعی در ساختارِ خودِ نظريه درعين‌حال عام و ناگزير است.

12. توسعه‌ی فرهنگی
توسعه‌ی فرهنگی به‌معنای توسعه‌ی انسان و تامين رشد و كمال آدمی درعين‌حال محرك و غايت توسعه‌ی اقتصادی است. توسعه يا همه‌جانبه است و يا اصلا توسعه نيست. اگر لئوپولد سدار سنگور می‌گويد فرهنگ در بدايت هر نهايت و سياست توسعه‌يی است كه به‌درستی تهيه و تنظيم شده از اين‌ رو است كه به تجربه دريافته كه انسان درعين‌حال عامل و غايت توسعه است و موجودی تك‌بعدی نيست. به همين سبب توسعه نيز نبايد تك‌بعدی باشد. درعين‌حال نبايد برای فرهنگ معنايی به‌غايت محافظه‌كارانه قايل شويم. فرهنگ سرچشمه‌ی پيشرفت و خلاقيت است. همين‌كه فرهنگ را ديگر به چشم ابزار صرف ننگريم و نقشی راه‌گشا، سازنده، و خلاق برای آن در نظر گيريم به‌ناگزير بايد پيشرفت فرهنگی را در خودِ مفهوم توسعه جای دهيم.

13. پويايی فرهنگ‌ها
فرهنگ هيچ ملتی ايستا يا دگرگونی‌ناپذير نيست. برعكس هر فرهنگی در حال تغيير مدام است و بر فرهنگ‌های ديگر تاثير می‌گذارد و از آن‌ها تاثير می‌پذيرد و اين پيوند متقابل ممكن است به شكرانه‌ی تبادلات و انتشار داوطلبانه باشد يا برعكس به‌نحوی ستيزه‌آميز، با كاربرد زور و فشار صورت پذيرد. بنابراين هر فرهنگی بازتاب تاريخ، آداب و رسوم، نهادها و نگرش‌های يك كشور، جنبش‌ها، ستيزه‌ها، و پيكارهای اجتماعی آن و نيز نشان‌دهنده‌ی تناسب قوای سياسی موجود در درون و بيرون مرزهای‌اش است. هر فرهنگی درعين‌حال پويا است و مدام تحول می‌يابد.

14. چندگانگی فرهنگی و نقش حكومت‌ها
چندگانگی فرهنگی در تمام كشورها و در تمام دوره‌ها ديده‌می‌شود. اصطلاحات و عبارات مختلفی كه برای انواع مختلف فرهنگ در هر جامعه‌يی به كار برده می‌شود مويد همين نكته است: فرهنگ حاكم، فرهنگ محكوم، فرهنگ رسمی، فرهنگ غيررسمی؛ فرهنگ ايستا، فرهنگ پويا؛ فرهنگ پيشرو، فرهنگ واپس‌گرا؛ فرهنگ نخبگان، فرهنگ عامه؛ فرهنگ انقلابی، فرهنگ ارتجاعی؛ فرهنگ مردمی، فرهنگ ضدمردمی؛ فرهنگ سنتی، فرهنگ مدرن؛ فرهنگ دينی، فرهنگ غيردينی؛ و...3
     به‌علاوه هر كشوری ضرورتا يك فرهنگ ندارد. بسياری از كشور ها و شايد هم بيش‌تر آن‌ها (مثل ايران) چندفرهنگی، چندمليتی، و چندقومی هستند و چندين زبان، دين، و شيوه‌ی زندگی دارند. كشور چندفرهنگی می‌تواند از كثرت‌گرايی خود بهره‌های بسياری ببرد هرچند با خطر ستيزه‌های فرهنگی نيز مواجه است. در اين‌جاست كه نقش حكومت‌ها اهميت می‌يابد. البته آن‌ها نمی‌توانند فرهنگ مردم را تعيين كنند اما می‌توانند بر آن تاثير مثبت يا منفی بگذارند و بدين‌ترتيب فرايند توسعه را دگرگون سازند. اصل اساسی راهنمای ما بايد احترام گذاشتن به تمام فرهنگ‌هايی باشد كه حرمت‌گزار و پذيرای ديگر فرهنگ‌ها هستند. مسوولان سياسی نمی‌توانند به زور قانون احترام را تحميل كنند يا افراد را وادارند كه در برابر فرهنگ‌های ديگر رفتار احترام‌آميز داشته‌باشند، اما می‌توانند آزادی فرهنگی را به يكی از استوانه‌های دولت بدل سازند. مقامات قوای مقننه، قضاييه، و مجريه می‌توانند اصول برابری، حقوق مدنی و آزادی فرهنگی را عمل كنند.
     فرهنگ ملی نيز يكپارچه نيست و متضاد است. فرهنگ ملی هرگز به‌تمامی فرهنگ خاص طبقه‌ی حاكم نيست و بنابراين فی‌حدذاته و بنا به تعريف پر از تضاد و تعارض است. به عبارت ديگر در هر فرهنگ ملی، هرچند رشدنيافته، عناصر فرهنگ دموكراتيك و سوسياليستی نيز وجود دارد زيرا در درون هر ملتی زحمت‌كشان و توده‌های بهره‌ده به سر می‌برند كه شرايط زندگی آن‌ها به‌ناچار ايدئولوژی آزادی‌خواهانه و كارگری را پديد می‌آورد. ولی در هر ملت هم‌چنين فرهنگ بورژوايی ديده می‌شود (كه در اغلب موارد فرهنگ ماورای ارتجاعی و نيز فرهنگ كليسايی است) آن هم نه‌تنها به شكل عناصر جداگانه بلكه به شكل فرهنگ مسلط آن جامعه.
     البته طبقاتی‌بودن فرهنگ از جهت محتوای فكری و سمت عملی آن است ولی روشن است كه فرهنگ در كنار محتوای طبقاتی دارای يك محتوای عينی همه‌بشری نيز هست.

15. ويژگی‌های آزادی فرهنگی
ويژگی‌های آزادی فرهنگی آن است كه با ديگر شكل‌های آزادی شباهت كامل ندارد. در وهله‌ی نخست بيش‌تر آزادی‌ها به فرد مربوط می‌شوند ـ آزادی انديشه و بيان، آزادی سفر و گردش، آزادی پرستش خدايان برگزيده، آزادی نگارش، و مانند آن‌ها. در مقابل آزادی فرهنگی نوعی آزادی جمعی است و به حق هر گروه در گزينش و پی‌گيری سبك زندگی مطلوب خود مربوط می‌شود. آزادی فرهنگی به تعبير درست شرط شكوفايی آزادی فردی است و تعهدات ذاتی اعمال حقوق و مسووليت‌های لازمه‌ی اختيارات را در بر می‌گيرد. حقوق فردی اساسی در زمينه‌ی اجتماعی جای دارد و با تعهد هر فرد در برابر جامعه‌ی انسانی همراه است، جامعه‌يی كه يگانه بستر شكوفايی همه‌جانبه و آزاد اشخاص است.
     در وهله‌ی دوم آزادی فرهنگی به تعبير درست ضامن آزادی در تمام ديگر عرصه‌هاست و در كنار حقوق جمع، حقوق يكايك افراد را نيز حفظ می‌كند. حقوق فردی ممكن است مستقل از حقوق جمعی وجود داشته باشد اما وجود حقوق جمعی و آزادی فرهنگی ضامن مكملی برای آزادی فردی است.
    در وهله‌ی سوم آزادی فرهنگی با حمايت از شيوه‌های گوناگون زندگی به تشويق آزمايش‌گری، تنوع، و خلاقيت می‌پردازد كه مبانی توسعه‌ی انسانی هستند. درواقع جامعه‌های چندفرهنگی و خلاقيتی كه زاده‌ی همين تنوع است اين جامعه‌ها را نوآور و پويا می‌سازد و دوام آن‌ها را تضمين می‌كند.
     و سرانجام آزادی عنصر اساسی فرهنگ است. به‌ويژه آزادی برگزيدن ارزش‌هايی كه موظف به دفاع از آن‌ها هستيم و آزادی انتخاب زندگی مطلوب خود. يكی از اساسی‌ترين نيازهای انسان آزادی در تعريف نيازهای اساسی خودِ وی است.

ادامه دارد...

 

پی‌نوشت:
1- وجود اين امكان عينی از مهم‌ترين ويژگی‌های دوران ما است كه در طول تاريخ نيز بی‌سابقه بوده است. به گفته‌ی رسای آرنولد توين‌بی «دوران ما نشان‌دهنده‌ی نخستين نسلی است كه از آغاز تاريخ بشر تاكنون جسارت آن را يافته است كه بهره‌مندیِ تمام نوع بشر از مزايای تمدن را امكان‌پذير بداند».
2- به تاريخ نوشتن مقاله توجه كنيد.
3- فرهنگ‌ها اغلب واحدهای هم‌گونی نيستند. در درون يك فرهنگ واحد ممكن است تفاوت‌های فرهنگی بسياری مثلا از لحاظ جنسيت، طبقه، دين، زبان، و قوميت وجود داشته‌باشد. درعين‌حال ممكن است كه مردمانی از يك جنس، نژاد، يا طبقه كه به محدوده‌ی فرهنگ مختلفی تعلق دارند انديشه‌ها و مجموعه‌ی باورهای مشتركی داشته‌باشند كه موجب هم‌بستگی و اتحاد ميان آن‌ها شود (مانند فرهنگ كارگری يا بورژوايی كه كارگران و سرمايه‌داران كشورهای مختلف را در بر می‌گيرد).


بالا

1388-09-29

 
 
 

شما مي‌توانيد نوشته‌هاي خود را براي انتشار در «روزگــــار» بفرستيد.


    
 

نام:

e-mail:

متن:

ارتباط با:

 

نقل مطالب «روزگار» تنها با ذکر ماخذ مجاز است.

آدرس پست الكترونيك:

لوگو، طرح‌ها و سيستم‌هاي اين وب‌سايت براي «گروه طراحان رامين‌رايانه» محفوظ و برداشت وكپي‌برداري از آن‌ها غيرقانوني است.

 

 

ايميل خودتان و دوستتان را در كادر زير وارد كنيد تا لينك اين صفحه (اصول و مبانی سياست و برنامه‌ريزی فرهنگی / اثر منتشرنشده‌يی از زنده‌ياد محمد‌جعفر پوينده (بخش يكم)) به ایمیل دوستتان فرستاده شود.