محمدجعفر پوينده آنچه در پی میآيد نشر تدريجی كتابی به همين نام از زندهياد محمدجعفر پوينده است كه اينجا از طريق پايگاه رسانهيی ِ روزگار برای نخستين بار در اختيار همگان قرار میگيرد. زندهياد پوينده اين اثر ارزنده را كه به مباحث كلان برنامهريزی فرهنگی در نظامی دمكراتيك میپردازد به همين شكل در قالب كتاب آمادهی چاپ كرده بود كه میدانيم در زنجيرهی قتلهای سياسی بر او و ديگر نويسندگان آزاده و آزادیخواه اين مرز و بوم شد آنچه شد. قضاوت و سنجشِ اثر را به خوانندهی نكتهسنج میسپاريم. ما بر آنيم كه نشر اين كارِ مطالعاتی پيرامون سياستها و برنامهريزیهای فرهنگی در جامعهی هردم نو شونده و به شدت رو به تغيير ايران ــ تغيير به سمت دخالت هرچه بيشتر مردم در امور جامعهشان با فشار خود مردم از پايين و با تحملِ ناگزيرِ مشقاتِ گاه بيرون از طاقت حتا يك جمع ــ ضرورتی انكارناپذير دارد و میتواند مددكار انديشهها و تفكرات دغدغهمند در اين امور اساسی باشد، هرچند كلیگو هم به نظر برسد. چه بسا اگر خود مولف زنده میبود اثر حاضر را میپيراست يا تغييراتی در جاهايی از آن را لازم میديد اما ما آن را بر اساس نسخهی آمادهی چاپ ناشر بدون كم و كاست در طی چند هفته تقديم خوانندگان میكنيم. بخشهايی اندك از اين اثر پيشتر در ويژهنامهی ماهنامهی جوانمرگ نقدنو دربارهی قتلهای زنجيرهيی آمده بوده است. اين شما و اين متن كامل كتاب اصول و مبانی سياست و برنامهريزی فرهنگی اثر محمدجعفر پوينده؛ ياد و نامش تپنده. موزهها مخزن يادمانها و حافظهها و منبع اطلاعرسانی بسيار متنوع در زمينهی محيط زيست، فرهنگهای محلی و ملی و مجموعههای موزهيی محسوب میشوند. بنابراين به هنگام تدوين سياستها و راهبردهای ملی اطلاعرسانی اين توانايی موزهها بايد مد نظر قرار گيرد و از آنها حمايت شود. موزهها با استفاده از رسانههای جديد توان نوآوری زيادی دارند، بهخصوص از نظر نقش آموزشی و ترويج و اشاعهی دانش. هرچند جاذبهی همهی موزهها به عرضه و نمايش «اشيای اصيل» بستگی دارد اما استفاده از رسانههای الكترونيكی برای راهنمايی بازديدكنندگان و نه نظارت بر دسترسی آنها به مجموعهها بايد مورد توجه قرار گيرد، به نحوی كه جريان اطلاعرسانی فزاينده در مورد موضوعات بتواند مرزها را درنوردد و محدوديتهای گوناگون را پشت سر بگذارد. از آنجا كه موضوع اصلی، دسترسی به اطلاعات است، دسترسی سريع و آسان به نظامهای اطلاعرسانی سنتی و شبكههای الكترونيكی جديد برای موزهها ضروری است. حق دسترسی آزاد به اطلاعات بايد محترم شمرده شود و از فرايند اطلاعرسانی موزهها در برابر هرگونه بهرهبرداری نادرست تجاری يا غيرتجاری حمايت شود. در واقع دادههای تاريخی ــ برای مثال دادههای مربوط به تاريخ اقليتها و اقوام بومی ــ نبايد به بهانهی حفظ منافع گروههای حاكم تحريف شود، بلكه برعكس بايد به نحو واقعگرايانه معرفی گردد. برای تحقق اين امر توجه به ديدگاههای بسيار متنوع و بهخصوص ديدگاههای اقوام و مردمان مورد نظر ضروری است. تدوين فهرست ميراث فرهنگی كه اولويتبندی در گزينشها را ممكن میسازد نيز ضروری است. مسالهی مهم ديگر ضرورت ايجاد «بومموزهها» است. بومموزه عبارت است از نهادی كه به طور مشترك توسط مسوولان موزه و جمعيت محلی اداره میشود و در آن كليت اكولوژی انسانی و طبيعی سرزمين و قلمرو مد نظر بوده و فرد در ارتباط با محيط زيست طبيعی مطرح است. موزه در حكم آيينهيی است كه جمعيت محلی میتوانند تصوير خود را در آن بازيابند و بازديدكنندگان نيز میتوانند با قلمرو بومموزه و جامعه آشنا شوند. بايگانیها مخزن اسناد تاريخی متنوع يعنی مكاتبات، يادداشتها، كتابها، نقشهها، طرحها، عكسها، فيلمها، ميكروفيلمها، نوارهای صوتی، و دادههای كامپيوتری هستند. اما نقش آنها به عنوان حافظهی جمعی ناچيز شمرده میشود و در بسياری از موارد با تهديد جدی روبهرو هستند. بايگانیها كاركردهای اجتماعی متعددی دارند. اطلاعات جايگزينناپذير در مورد تاريخ ما را در خود جای میدهند. بنابراين بايگانیها فقط برای پژوهشگران جالب نيستند. تصميم گيرندگان میتوانند با استفاده از تجربيات گذشته از آنها بهره گيرند و نيز موزهها، زيرا بايگانیها سنتهای قديمی كمابيش در معرض نابودی را در خود جای دادهاند. بايگانیها حتا ممكن است در صنايع نيز مورد استفاده قرار گيرند و به عنوان منبع اطلاعرسانی برای مردم عادی نيز كاربرد داشته باشند. مجموعههای بايگانیها مدارك و شواهدی حياتی برای شناخت تاريخ جوامع محسوب میشوند. بنابراين دسترسی همگانی به بايگانیها ضروری است و دولت بايد دسترسی به آنها را آسان سازد و ضمن حفظ منافع عمومی و محترم شمردن زندگی خصوصی، برای تضمين اين امر قوانين ضروری را تصويب كند. مشكلات جديد ناشی از حفظ بايگانیهای الكترونيكی توجه خاصی را میطلبد. انقلاب انفورماتيك هماكنون نيز محدودههای بايگانیها را دگرگون ساخته و فنآوریهای چندرسانهيی بايگانیهای ديداری و شنيداری و فيلمها را تكميل كرده است. ساير فنآوریها نظير ديسك نوری دسترسی به مخاطبان وسيعتر و ظرفيت ذخيرهسازی مطمئنتر و بيشتری را نويد میدهد. برای تبادل دادهها و اسناد فرهنگی فرصتهای جديد وجود دارد. تاسيس و تقويت بايگانیها اقدامی درازمدت و مستلزم تداوم و تعهد نهادينهی مالی و انسانی است. همانند ساير طرحهای آموزشی، سرمايهگذاری در اين زمينه سوددهی آنی نخواهد داشت و حتا نمیتوان سودآوری آن را پيشبينی كرد. بنابراين حمايت از بايگانیها و طرحهای آنها را بايد يك برنامهی كار درازمدت و نه يك فعاليت كوتاهمدت تلقی كرد. فعاليتهای بايگانیها از فهرستبرداریهای اوليه تا عرضه و نمايش آنها در موزهها و همچنين انتشارات بايد بخشی از سياستهای جامع ميراث تلقی شود. سرمايهگذاری در توسعهی صنايع دستی ممكن است سودآور و اشتغالزا باشد. طبق يك برآورد، يكچهارم موسسات تجاریِ كوچكِ كشورهای در حال توسعه را موسسات صنايع دستی تشكيل میدهد. صنايع دستی باعث میشود كه هنرمندان درآمد مستقيم داشته باشند و علاوه بر اين ميليونها نفر، بهخصوص زنان در مناطق روستايی میتوانند از اين طريق تقدير و سرنوشت خود را در دست گيرند. با توجه به وجود سنت صنعتگری زنده و غنی در جامعه، واحدهای توليد صنايع دستی را عملا میتوان بدون هيچ نوع سرمايهگذاری گسترش داد. فعاليتهای مربوط به صنايع دستی به آسانی با رجحانهای فرهنگی يا نيازهای اجتماعی گوناگون سازگار میشود. اين فعاليتها ممكن است به صورت فصلی يا نيمهوقت و يا تماموقت باشد و يا در كارخانه و يا در مركز اجتماعی صورت گيرد. مزيت ديگر صنايع دستی بر ساير كالاها، تزيينی و فروختنی بودنشان است. بهای آنها را غالبا خود صنعتگر با تغييرات جزيی تعيين میكند. صنايع دستی كه برآيند انتقال سنتها است و خود با هر نسلی احيا میشود، ميراثی زنده به حساب میآيد. فرايندهای سازگاری خلاق و نوآوری در آنها در توسعهی انسانی نقش دارد. برای رونق اين صنايع شناسايی رويههای تجاری كه درآمد و قدرت خريد عادلانه را برای توليدكنندگان مستقل تضمين میكنند ضروری است. توجه فزايندهی جهان صنعتی به صنايع دستی بايد در جهت منافع توليدكنندگان يعنی صنعتگران سوق داده شود. زيربنای توسعهی فرهنگی وجود وضعيتی اقتصادی است كه در آن مردم رفاه، آسايش، و اوقات فراغت داشته باشند تا بتوانند به امور فرهنگی بپردازند. توسعهی فرهنگ با ملت چندپيشه و فقير امكانناپذير است. مردم برای برخورداری از فرهنگ بايد نيازهای اوليهشان رفع شده باشد و فرصت، فراغت، امكانات، انگيزه، و آزادی مشاركت فرهنگی را داشته باشند. بنابراين مشكل اول، داشتن اوقات فراغت است و بعد نحوهی استفاده از آنها. برای استفاده از اوقات فراغت بايد نگرشی را شناسايی و طرد كرد كه فرهنگ را همان اوقات فراغت میداند، يعنی عنصری فرعی و وسيلهيی برای فرار از گرفتاریها. در برنامهريزی فرهنگی نبايد فقط به فكر پر كردن اوقات فراغت مردم با برنامههای سطحی و مبتذل بود. برنامهريزی درست فرهنگی به انسانها ياری میرساند كه از وقت آزادشان برای معنا دادن به اعمال خود، آگاه شدن به اوضاع زندگی، فراهم آوردن وسايل ارتقای زندگی خود، بهرهمندی از شادی و شادمانی، و بهبود كيفيت زندگیشان بهره ببرند. بايد به اوقات فراغت ارزش فرهنگی بخشيد. ارزش فرهنگی اوقات فراغت يعنی تفريح و شادی، ابراز شخصيت، و ارتباط اجتماعی. اوقات فراغت بايد بستری برای رشد آگاهی، نشاط و شادی، گسترش روابط اجتماعی، و ابراز شخصيت و شكوفايی افراد باشد. نكتهی مهم ديگر آنكه انسانها فقط در اوقات فراغت نبايد به فرهنگ دسترسی داشته باشند. افراد بايد در محل كار و در چارچوب زندگی روزمرهشان نيز از فرهنگ و مشاركت فرهنگی بهرهمند شوند. كار ازخودبيگانه با فراغت ازخودبيگانه همراه است. میگويند پيشرفت تمدن صنعتی موجب میشود كه وقت كار به قدر كفايت كاهش يابد تا مردمان مجال يابند كه به خود برسند. اما آدمی كه فقط در وقت فراغت بخواهد و بتواند شكفته شود آدمی مثله شده است بهويژه اگر كار رضايتبخشی نيز نداشته باشد. زندگی آدمی به نان تنها نيست، اما آدمی فقط به بازی نيز زنده و خرسند نيست. مادام كه تمدن صنعتی نتواند چنان حال و هوايی برای كار كردن ايجاد كند كه كار و حرفهی هركس معنايی جز معنای وسيلهی گذران زندگی و تلاش برای تامين معاش بيابد، تمدنی سستبنيان و انسانستيز است. تقسيم كار صنعتی و تكهتكهی وظايفی كه همه تكراری شدهاند فرد را از نوآوری، مسووليت، و شادی آفريننده بازمیدارد و شخصيت او را متلاشی میكند. تصور میرفت كه میتوان از خود بيگانگی ناشی از كار را با ارزش دادن به وقت آزادی كه نتيجهی افزايش قابليت توليد است جبران كرد؛ انگار انسانی كه در وقت كار از خود بيگانه است در اوقات فراغت چنين نيست. اما تجربهی كشورهای صنعتی دست ردی بر چنين انگارهيی زده و ثابت كرده است كه رفع از خود بيگانگی در وقت آزاد به رفع كامل از خود بيگانگی انسان و رفع كار از خود بيگانه است و اين مسالهيی است كه با ايجاد دگرگونیهای بنيادی در تمامی عرصههای سياسی، اقتصادی، و اجتماعی حل میشود. اصول اساسی سياست و برنامهريزی فرهنگی در مورد رسانههای ارتباطی را میتوان به شرح زير برشمرد: • اولين اصل به ساختارها مربوط میشود: رسانههای ارتباطی بايد در محيط استقلال، آزادی، و رقابت شكوفا شوند. • دومين اصل به محتوا مربوط میشود: خود رقابت بايد راه تنوع بيان و چندصدايی بودن رسانهها را هموار سازد. • تدوين اصول معين برای حفظ تعادل بين آزادی و تنوع به نحوی كه نافی هيچيك از آنها نباشد و در عين حال به رواج خشونت و هرزهنگاری بر روی صفحات نمايش نيز نينجامد. • چهارمين اصل، فراگير و ساختاری است: فقط در صورت برقراری تعادل بين كارآيی و عدالت و انصاف است كه رعايت و اجرای ماندگار سه اصل پيشين امكانپذير خواهد شد. در مورد اصل اول بايد گفت كه امروزه رقابت به علل فنآورانه، سياسی، و اقتصادی ضروری است و نمیتوان و نبايد مانع آن شد: علل فنآورانه: ماهوارهها مرزها را درنورديدهاند و دور نيست زمانی كه با فنآوریهای جديد دستيابی به انواع فرستندهها به آسانترين صورت امكانپذير شود. علل سياسی: نظامهای استبداد تام كه در آنها دولت همهچيز را كنترل میكند در بسياری از مناطق جهان ناپديد شدهاند و به علاوه شاهد فشارهای روزافزون برای مشاركت شهروندان هستيم. علل اقتصادی: هرگونه انحصاری به فعاليت آزاد اقتصادی آسيب میرساند و بايد از ميان برود. درواقع در تاريخ بشر هيچ نسلی به اندازهی نسل حاضر با تحولاتی چنين سريع و گسترده مواجه نبوده است. به رغم اختلافات بسيار در نحوهی آموزش هيچ نسلی هرگز به اندازهی نسل حاضر از ماهيت چندفرهنگی جهان آگاه و از نابرابریها و ستيزههای موجود مطلع نبوده است. به جای پرورش مصرفكنندگان منفعل، تماشاگران بیاعتنا به سرنوشت خويش، بايد به مردم كمك كرد كه به عوامل فعال و مشاركتكننده در حيات جوامع خويش بدل شوند. وسيلههايی كه فنآوری امروزه فراهم آورده از آن رو انقلابی است كه دسترسی جهانی بیدرنگ و همزمان به ساير مردم و به تمام دانش بشری را ممكن ساخته است. از اين لحاظ ارتباطات در كليهی اشكال آن اساس توسعهی فراگير است. با اين همه مسايل ارتباطات در هر سطحی كه مطرح شود معضلی واحد وجود دارد كه عبارت است از سازماندهی توانمندیهای گستردهی افراد در جهت حمايت از تنوع فرهنگی، خلاقيت، و مشاركت همهجانبهی همگان در زندگی اجتماعی. در سياستهای رسانهيی، تكثر و تنوع از آن رو ضروری است كه پيامگيران مجموعهيی واحد و يكپارچه نيستند و اقشار و گروههای متفاوتی را با نيازها و سطوح آموزشی و فرهنگی بسيار گوناگون در بر میگيرند. تمركززدايی، انحصارزدايی، و وجود رسانههای مستقل ديداری، شنيداری، و نوشتاریِ عمومی يا خصوصی لازمهی توسعهی فرهنگی و دمكراسی فرهنگی است. بايد ديدگاههای گوناگون شنيده شود و منافع اقليتها ناديده نماند. فنآوریهای جديد حق انتخاب را افزايش می دهند، منابع جديد اطلاعرسانی و تفسير را گسترش میبخشند و تبادل فرهنگی را آسانتر و سريعتر میسازند. تمركززدايی در زمينهی راديو و تلويزيون به عنوان مثال به معنای تضمين آزادی بيان برای راديوهای محلی به نحوی است كه انجمنها و نهادهای وابسته به گروهها و اقشار مختلف مردم بتوانند از آنها آزادانه استفاده كنند. از سوی ديگر كثرتگرايی، همراه با تنوع ساختارهای توليد و توزيع، پيششرط و همچنين شاخص دمكراسی سالم است. شهروندان بدون اطلاعات روشن، فوری، و موثق از اقدامات حكومتهایشان هيچگونه مبنايی برای ارزيابی حاكمان يا مشاركت در فرايند توسعهی فراگير ندارند. دامنهی دسترسی به اطلاعات همچنين تعيينكنندهی ميزان توانايی شهروندان در تصميمگيری آگاهانه و در نتيجه مشاركت در امور عمومی است. سرويسهای مستقل راديو ــ تلويزيونی پاسخگويی به نيازهای فوری مردم را ممكن میسازند. تحقيقات نشان میدهد كه مردم در صورت برخورداری از حق انتخاب برنامههای خوب توليد بومی را ترجيح می دهند. در يك نظرسنجی در سال 1995 از برنامههای پربيننده كه تقريبا چهل كشور از هند گرفته تا برزيل را شامل میشود، از هر سه نفر يكی نسبت به محصولات خارجی بیعلاقه بود. بنابراين اگر انتخاب امكانپذير باشد تعداد بينندگان و شنوندگان برنامههای محلی از برنامههای وارداتی بيشتر خواهد بود. اين امر در مورد بازار تلويزيونی اروپا نيز صادق است زيرا بر اساس نظرسنجیيی كه در دوازده كشور صورت گرفته برنامههای امريكايی در فهرست ده برنامهی پربينندهی سال جايی ندارند. تلويزيون كه شايد پربينندهترين رسانه در جهان باشد از اهميت ويژهيی برخوردار است. تلويزيون بیترديد نقشی اساسی در تربيت فرهنگی تودههای عظيم میتواند داشته باشد و دارد. اما از محدوديتهای آن نيز در راه رسيدن به اين هدف بايد آگاه باشيم تا انتظاراتمان دور از واقعيت نباشد. تلويزيون ميل ديدن و باز هم ديدن و هرچه بيشتر ديدن، يعنی حس كنجكاوی سرگردان و بیهدف و هرزهگرد را كه درست خلاف راه فرهنگاندوزی واقعی است برمیانگيزد. لازمهی فرهنگاندوزی به معنای راستين كلمه تمركز حواس و داشتن قوهی تشخيص و انتخاب است. اما امروزه همهچيز را از پشت پردهی نازك و هوسانگيز خيال به آدمی نشان میدهند، يعنی تماشاگر را بر آن میدارند كه دربارهی عشق، دانش، جنسيت، و مذهب خيالبافی كند و از آن همه تصور و تصويری موهوم داشته باشد و چون همهی چيزهايی كه به تماشاگر نشان میدهند درواقع همان چيزهايی است كه تماشاگر عملا آنها را نمیشناسد يا انجام نمیدهد و دربارهشان تجربهيی ندارد و فقط از راه تصوير و خيال با آنها آشنا شده، پس آنچه بيشتر ديده میشود به درستی و دقيقا همان چيزی نيست كه بيشتر تحقق میپذيرد و صورت میگيرد. امروزه خطر تلويزيون از لحاظ فرهنگی بهويژه در اين است كه تلويزيون تقريبا همه يا بيشتر وقتی را كه ممكن است صرف انجام دادن فعاليتهای مختلف فرهنگی شود میگيرد. تلويزيون هميشه بيش از آنكه مولد فرهنگ باشد مصرفكنندهی فرهنگ است و خواهد بود. البته اين درست نيست و دريغ است كه سياست توسعهی فرهنگی بگذارد تا تلويزيون از سرگرمیها و برنامههای سبك، يكنواخت، سطحی، و كسالتآور آكنده و اشباع شود. اما دربارهی امكانات ارتقا و تعالی فرهنگیِ خود تلويزيون و نقش آن در اعتلای فرهنگ مردم هم نبايد به خطا رفت و تصورات باطل و واهی داشت. قدرت و تاثير تلويزيون در توسعهی فرهنگی و سرشار كردن مردم از لحاظ فرهنگی، هميشه مربوط و موقوف به زمينه و پايه و مايهی فرهنگی جامعه است. درواقع بيشتر از راه پرورش ذوق و شعور برای انتخاب برنامهها تا برانگيختن جنگ و جدال در مورد كيفيت برنامهها و ساعات پخش، میتوان در بهبود كيفيت فرهنگی برنامههای تلويزيونی و يا استفادهی معقول و فرهنگی از تلويزيون موثر افتاد. هدف اصلی بايد پرورش قوهی پسند و انتخاب انديشيده نزد تماشاگران باشد و اين همان حالتی است كه آنان به هنگام خريد كتاب و نوار موسيقی دارند. نكتهی ديگر آنكه شناخت نقش و مسووليت تلويزيون در توسعهی فرهنگی فقط به معنای الزام تلويزيون به پخش برنامههای اختصاصا فرهنگی نيست زيرا همهی برنامههای تلويزيون (خبری، آموزشی، سرگرمی، و غيره) ارزش و تاثير فرهنگی دارند؛ هم از لحاظ نحوهی عرضهی مسايل و هم به اعتبار معنا و محتوای پيامها. همچنين نقش و تاثير تلويزيون در بسط و گسترش خلاقيت انكارناپذير است. اما نخستين بار در تاريخ فرهنگ اين ترديد حاصل آمده كه ممكن است قابليت آفرينندگی تلويزيون طی مدتی طولانی كمتر از توانايی پخش و اشاعهی آن باشد و ممكن است به سبب بیتوجهی مسوولان به اين نقش و تاثير تلويزيون در انگيزش و تقويت خلاقيت و حمايت نكردن از آن، اسباب و ابزار روزبهروز توسعه يابد و غنیتر شود و برعكس، محتوا فقيرتر گردد كه البته مايهی تاسف بسيار است. تلويزيون اگر واقعا به رسالت خود عمل كند فضا و حال و هوايی شورانگيز برای پرداختن به فعاليتهای فرهنگی به گونهيی شخصی و فعال میآفريند. پس حاصل فعاليت مطلوب تلويزيون بيدار شدن ذوق و شوق فرهنگاندوزی است. توفيق تلويزيون در اين راه وقتی آشكار میشود كه تماشاگر پيام تلويزيونی را به صورت رهنمود زير دريابد: «برخيز و بياموز!». ولی متاسفانه سياستگذاری برای راديو و تلويزيون در ايران كاملا ابزارگرايانه آن هم به شكل مطلق آن است. در راديو و تلويزيون ايران از همه چيز در جهت تبليغاتی استفاده میشود. رسانههای ايران تمام رهيافتهای پژوهشی، آموزشی، گزارشی، و اطلاعاتی (خبررسانی) را به رهيافت تبليغی كاهش میدهند تا نظام را توجيه و واقعيت نامناسب را پردهپوشی كنند. و سرانجام تاكيد میورزيم كه سياست و برنامهريزی مناسب برای رسانهها بايد بر اصول زير استوار باشد: • استقلال و آزادی رسانهها و رفع هرگونه تسلط انحصاری دولت بر آنها؛ • چندآوا بودن رسانهها و افزايش رقابت، تنوع، و تكثر در آنها؛ • در امان ماندن از دستكاریها و اعمال نفوذهای سياسی، عقيدتی، دولتی كه آزادی رسانهها را محدود میكنند؛ • دور ماندن از ليبراليسم افسارگسيخته كه رسانهها را به ابزار كسب سود بدل میكند؛ • تغيير در بينش حاكم بر رسانهها و در پيش گرفتن روشی كه مشوق استقلال، مشاركت، و خلاقيت مخاطب باشد؛ • رسانهها بايد پل پيوند يكايك افراد با ميراث فرهنگی نوع بشر در حال و گذشته باشند. دگرگونی مناسبات توليد، مناسبات اجتماعی، و نهادها هر قدر ضروری و مهم باشد فقط در صورتی كارآيی ماندگار دارد و امكانپذير میشود كه در عين حال مناسبات افراد با چيزها، با طبيعت، و با ديگر انسانها را در زندگی روزمره دگرگون سازد. حاصل فقدان ساحت فرهنگی در زندگی روزمره و نداشتن دلمشغولی فرهنگی، فقر و ضعف انديشه در زمينههای مختلف حيات اجتماعی است، چنانكه گويی گمبودگی فرهنگ، همهی بخشها و قلمروهای زندگی اقتصادی و اجتماعی را بیاندام و مثله میكند. دور افتادن فرهنگ و هنر از زندگی مهمترين نشانه و عارضهی بحران فرهنگی است. فرهنگ بايد در متن زندگی مستقر و جايگزين باشد نه آنكه بر زندگی افزوده شود و به صورت «پيوست» آن درآيد زيرا در اين صورت سياست توسعهی فرهنگی و همگانی كردن فرهنگ شكست میخورد. سياست توسعهی فرهنگی به معنای راستين كلمه تلاشی است برای اينكه فرهنگ جايی را كه به حق از آن اوست دوباره به چنگ آورد، يعنی در زندگی روزانه حضور يابد. علاوه بر رسانهها يكی ديگر از راههای اساسی نفوذ و رسوخ دادن فرهنگ در متن زندگی كتابخوانی است. میتوان گفت كه دو شيوه و دو نوع زيستن يا فرهنگ و فرهنگاندوزی وجود دارد كه متضاد، اما مكمل يكديگرند. يكی در خلوت و ديگری در جلوت، در انزوا و در اجتماع. درواقع پايه و اساس فرهنگاندوزی همين حركت دستان است كه كتاب را باز میكند و به دعا كردن میماند. اندكیِ فرهنگ انسان را از كتاب و كتابخوانی دور میكند اما فرهنگی سرشار و پرمايه و يا داشتن به قدر كفايت آدمی را به كتابخوانی میكشاند. خطری كه امروزه كتابخوانی را در دنيا تهديد میكند اين است كه خبر داشتن بيش از آموختن ارزش و اهميت دارد. پس كوشش و تلاشی كه در راه علاقهمند كردن تودهی مردم به كتاب و كتابخوانی بايد كرد برای حفظ موجوديت فرهنگ اهميت حياتی دارد. حضور كتاب در زندگی روزانه بايد نخستين هدف سياست فرهنگی امروزين باشد. گذار از حيات عمدتا روستايی به شهری پديدهيی پيچيده است كه در آن نيروهای فنی، اقتصادی، اجتماعی، سياسی، و فرهنگی متعددی دخيل هستند. اگر فرهنگ را شيوهی زندگی معنی كنيم در اين صورت شهرنشينی و گسترش شهرها چشمگيرترين دگرگونی قرن حاضر است. زندگی در شهر يا روستا تفاوت بزرگی در شيوهی سازماندهی زندگی ايجاد میكند. جوامع روستايی توجه به طبيعت را در جهاننگری خود ادغام كردهاند در حالی كه جوامع شهری مسايل محيط زيست را به فراموشی يا بیتوجهی سپردهاند. جماعتهای شهری غالبا تماس با محيط زيست طبيعی را از دست دادهاند. بازسازی رابطههای بين طبيعت و تربيت از معضلات بزرگ مردم شهرها و شهركها است. شهرها فرهنگ خود را ايجاد میكنند و پرورش میدهند. فرهنگ شهری پويايی، تنش خلاق ناشی از تراكم جمعيت، و همجواری فضايی را به همراه دارد. در ابتدای قرن بيستم متفكران كلاسيك مدرنيته شهر را مخلوقی فرهنگی و موتور پيشرفت میانگاشتند (ماكس وبر، جورج زيمل). آنان شهرها را محلهايی میدانستند برای تنوع و تراكم، محلهايی برای رويارويی با «غريبه» با ملغمهيی از «ديگران». محلهايی برای شناسايی هويت خويشتن و غنايی كه از گفتوگو و تقابل حاصل میشود. محيط زندگی انسانها يكی از شرايط تعيينكنندهی فرهنگ است. در بيشتر كشورها نوعی توسعهی شهری بدون شهرسازی و بدون رعايت آسايش، سلامت، و امنيت مردم و بیتوجه به نيازهای فرهنگی آنان، محيط زندگی را به شدت دچار انحطاط كرده است. مسكنی آغلوار فرد را از ريشهها و سنت خود بريده و استقلالاش را از بين برده است. روی هم انباشتگی، زشتی، سروصدا و شلوغی، آلودگی هوا، و آلودگی صوتی همه عوامل پژمردهكنندهاند. حال آنكه شهرها در آيندهيی نهچندان دور اكثريت مردم دنيا را در خود جای خواهند داد، میبايد محل برخورد، مبادله، و آفرينش باشند. در دست گرفتن مجدد كنترل عمران و ادارهی شهرها با استفاده از امكانات استثنايی شهرهای جديد و نيز پرداختن به محيط روستا بايد هدفهای كنش فرهنگی قرار گيرند. هدفهای فرهنگی در شهرسازی بايد رعايت شود. برخی از مسوولان و مقامات اداری تصميمهايی میگيرند كه تاثيرات فرهنگی بسياری دارد بیآنكه هميشه به پيامدهای فرهنگی تصميماتشان توجهی داشته باشند؛ مثلا مسوولان خدمات فنی شهرها گاهی فقط ملاكهای فنی را در زمينهی شهرسازی در نظر میگيرند و به كار میبندند، حال آنكه غايات فرهنگی (زيبايی محيط زيست، حفظ ميراث، عرضهی خدمات و امكانات فرهنگی) مقدم و اولی بر راهحلهای فنی و يا دستكم به همان اندازه مهم است. خانهسازی شهری انسان را در دنيايی تقريبا يكسره مصنوعی و ساختگی محصور میكند و از زمينهی طبيعی و ميراث فرهنگی جدا و در واقع منتزع میسازد. اين نوع شهرسازی غيرفرهنگی يا ضدفرهنگی رابطهی انسان را با طبيعت و تاريخ میگسلد. مشكلات شهری ذاتی زندگی شهری نيستند و به نحوهی تنظيم مناسبات اجتماعی و انسانی مربوط میشوند. سياستهای فرهنگ شهری نبايد عمدتا در جهت هدفهای اقتصادی طراحی شوند. سياست شهرگستری بايد از ميراث فرهنگی و فعاليتهای فرهنگی بهرهمند شود. ايجاد زيرساختهای ضروری برای هنرها، توليد كالاها و خدمات فرهنگی بيشتر، و ترويج گردشگری فرهنگی برای انسانی كردن محيط شهرها لازم است ولی كافی نيست. رويكردی يكپارچه و هماهنگ با بافت فرهنگی شهر مورد نياز است: بافت فرهنگی شهر از مردمی با منشاها و الگوهای فرهنگی مختلف تشكيل شده است. اين تنوع قومی، فرهنگی، زبانی، و دينی توجه به تنوع فرهنگی را ضروری میسازد. اگر تامين بودجه برای هنر با كوشش برای حمايت از تنوع هماهنگ شود شاهد شكوفايی توسعهی اجتماعی خواهيم بود. در دهههای اخير مترو، نمای شهرها، و وسايل شهری دوباره تبديل به ويترينهای باب روز برای آثار هنری شده است. اينها زمينهی مناسبی برای شهرگرايیِ احياشدهيی را فراهم میكنند كه در پی شكل نوينی از شهرنشينی به معنای اصيل و مثبت آن است. بهبود كيفيت زندگی در محيط شهری درواقع يكی از هدفهای اصلی هنر خيابانی است يعنی تدارك فرصت برای شهرنشينان برای مشاركت جمعی در ايجاد محيط رنگارنگتر. خيابان از آنجا كه فضايی مشترك است در اختيار خلاقيت جمعی قرار میگيرد. شاهد اين مدعا تعداد روزافزون نقاشیهای ديواری در سراسر دنياست كه جوانان، هنرمندان، و آموزشگران بهطور گروهی خلق كردهاند. خلاقيت همواره مايهی حيات شهرها بوده است و به آنها به مثابه بازار و مراكز تجارت و توليد انبوه گروههای مهمی چون سرمايهگذاران، روشنفكران، دانشجويان، زمامداران، اشخاص پرنفوذ، و هنرمندان امكان كار و فعاليت داده است. مفهوم «شهر خلاق» كه يك مركز پژوهشی در انگلستان آن را پيشنهاد كرده نشان میدهد كه شهرها در قرن آينده بيشتر به توليد اطلاعات و دانش متكی هستند تا به منابع طبيعی. اين امر مستلزم شيوهی جديد و كلگرايانهيی از تفكر است. تفكر خلاق كمك میكند تا از عهدهی تغييرات برآييم و كانون توجه را از زيرساختهای فيزيكی به زيرساختهای مربوط به فضا يا زيرساختهای «نرم» معطوف كنيم. شهرهايی كه تفكر خلاق را به كار میگيرند میتوانند مشكلات جديد شهری را در چشمانداز متفاوتی جای دهند و با به كار بردن ابزارهای مناسب آنها را حل كنند. آموزش وسيلهی عمدهی ارتقای فرهنگی و پايگاه عملياتی هرنوع اقدام برای همگانی كردن واقعی فرهنگ است ــ البته در صورتی كه نظام آموزشی تمام مردم را در بر گيرد. بايد عنصر فرهنگی را هم از نظر تجهيزات و هم از ساير جنبهها در عنصر آموزشی ادغام كرد، از راه نقش فرهنگی به نقشهای ديگر اجتماعی ارزش داد تا وحدت واقعی معرفت، فرهنگ، فراغت، و ارتباط تامين شود. ايجاد اين وحدت كه دگرگون ساختن عميق مدرسه شرط آن است در چشمانداز تعليم و تربيت مداوم مستلزم پيشبرد دانش و كارآموزی با همان آهنگ و سرعتی است كه در واقعيت زندگی به پيش میرود. به اين ترتيب است كه میتوان در راه دشوار آشتی دادن مدرسه و محيط و جوانان و بزرگسالان كوشيد تا همه با هم در پرداخت وسايل جديد بيان يعنی ايجاد يك فرهنگ زنده شركت كنند. اين كنش تازه بديهی است كه نمیتواند از مبارزهی لازم با بیسوادی، تعميم آموزش رايگان و اجباری، آموزش بزرگسالان، ارزش دادن به تعليمات هنر، و توسعهی آن چشمپوشی كند. در دنيای امروز توليد انبوه با وادار كردن انسان به رفتار مكانيكی باعث رام شدن او میشود. با جداسازی فعاليت انسان از طرحی جمعی كه انتظار هيچگونه برخورد انتقادی جمعی نسبت به توليد را برنمیانگيزد او را ناانسانی میكند. با محدود كردن فوقالعادهی تخصص انسان باعث تنگ شدن افق ديد او شده او را موجودی منفعل، ترسو، و سطحی بار میآورد. و در همين جاست كه تضاد عمدهی درون توليد انبوه نهفته است: در همان حال كه زمينهی مشاركت انسان را وسعت میبخشد با كاهش دادن توان انتقادی انسان در جريان تخصص فوقالعاده، همزمان اين گسترش را منحرف میكند. اما چارهی مساله در رد كردن ماشين نيست، در انسانی ساختن آن است. در عين تلاش برای افزايش كاركنان فنی در تمام سطوح بايد برای انسانی ساختن مردم و روابطشان كوشش شود. بايد فنآوری را با كيفيتی حقيقتا انسانی با آموزشی فراگير همراه كنيم كه فنورزان را در برخورد با مسايل خارج از تخصصشان سطحی و غيرانتقادی بار نمیآورد. به گفتهی رسای ژاك مارتين «اگر حيوان را موجود متخصص در نظر آوريم آن هم نمونهی كامل موجودی كه تمامی نيروی خود را روی كاری واحد كه بايد انجام دهد متمركز میكند، بايد نتيجه بگيريم كه آن برنامهی آموزشی كه هدفاش فقط تربيت متخصصانی است كه در زمينههای هرچه تخصصیتر كاملترين شناخت را دارند اما از حكم كردن دربارهی هر مسالهی خارج از حيطهی تخصص خود ناتوان هستند، لزوما به حيوانی شدن فزايندهی فكر و زندگی انسان خواهد انجاميد». برخلاف نظام آموزشی كنونی كه نقشی جز آماده كردن فرد برای كار مشخص خاصی ندارد و دانش را فقط ابزاری برای دستيابی به پايگاههای اجتماعی برتر میداند، نظامی آموزشی بايد به وجود آيد كه در كنار آموزش تخصصی فرهنگ عامی را بپرورد كه افراد را برای اعمال سلطه بر مناسبات اجتماعی برای در دست گرفتن سرنوشت خودشان آماده سازد. از ديدگاه نظام حاكم بر جهان، اين نوع الگوی آموزشی پذيرفتنی نيست: آدميان با افزايش جدی سطح فرهنگ عمومی خويش بيش از پيش ناراضی میشوند و موضع انتقادی فزايندهيی در برابر كار خود و جامعه بهطور كلی میگيرند. با اين همه نارضايتی از آنجا كه دگرگونیهای پويايی را هم در جامعه بهطور كلی و هم در سازماندهی كار الزامآور میسازد بسيار مثبت خواهد بود و راه توسعهی فرهنگی و توسعهی فراگير را هموار خواهد كرد. با آنكه بايد نهادهای تخصصی را افزايش داد و در مناطق مختلف مستقر ساخت باز اين خطر وجود دارد كه كيفيت آموزشی مطابق سنتی ديرينه فقط امتياز موسسات بزرگ پايتخت باقی بماند. از سوی ديگر بايد برنامهها و روشهای آموزش هنری را به نحوی اصلاح كرد كه از يك سو به جذب وسايل نوين فنی و از سوی ديگر به نزديكی هرچه بيشتر بين آموزش، آفرينش، و هنردوستان رسيد. اين توسعهی مفهوم آموزش هنری به گسترش شركت در كنش فرهنگی خواهد انجاميد. راه همگانی ساختن هنر و فرهنگ عبارت است از شناسايی اين حق برای همهی افراد كه صرفنظر از حسب و نسب اجتماعی از دوران خردسالی میتوانند از آموزش هنری و فرهنگی بهرهمند شوند. گسترش موسسات فرهنگی و هنری فقط نبايد در خدمت حفظ و پخش محصولات عالی فرهنگی برای نخبگان باشد. در برابر گرايش قوی به تمركز فعاليتها و نهادهای فرهنگی و آموزشی در شهرهای بزرگ بايد گرايش به از ميان بردن تمركز برای دسترسی به مردم در محل زندگیشان را تقويت كرد. ايجاد فرهنگسراها لازم است ولی كافی نيست و بايد با فعاليتهای هنری و فرهنگی در محلهها و حومهها تكميل شود. كودكان، نوجوانان، و جوانان بايد آزادانه در بطن زندگی يعنی در اوقات آزاد، در تعطيلات، در خانه، و بهويژه در مدرسه شادی و لذتی را كه فرهنگ ارزانی میدارد كشف كنند. آموزش فرهنگ بايد فراگير، مداوم، و از گهواره تا گور باشد. يكی از كانونهای اصلی اين آموزش مدرسه است. آموزش فرهنگ بايد آزادانه، داوطلبانه، و مبتنی بر توصيه و پيشنهاد باشد نه متكی بر تحميل، تحكم، و اجبار. اولين وظيفهی مدرسه اطلاعرسانی، روشنگری، تحليل مسايل، و بحث انتقادی است. آموزش بايد مفهوم خاصی از نسبيت، گوناگونی، و احترام به ديگری و دگرپذيری را از طريق تاكيد بر يگانگی تجربهی انسانی و تنوع درونی موجود در تمام فرهنگها و نيز سابقهی تاريخی روابط ميان گروههای انسانی القا كند. هويت نوعی ارتباط است نه يك حصار، و پذيرش اين نكته مستلزم نوعی گشودگی متقابل است كه نبايد يكطرفه باشد. هر كار سودمند به حال فرهنگ از مدرسه آغاز میشود و به مدرسه بازمیگردد. اگر سازمان و برنامهها و فلسفهی تربيتی در مدرسه به نحوی خاص سامان گيرد مشكل فرهنگی تا حد زيادی حل میشود و افرادی كه در مدرسه درس میخوانند با ذوق و علاقه و توانايی پرداختن به فرهنگ هريك به طريقی خاص اما آنچنان كه هيچگونه فشار زندگی حرفهيی و اجتماعی قادر به نابودی آن ذوق و توانايی نباشد از مدرسه پای به جامعه خواهد نهاد. مدرسه بايد امر فرهنگ را جدی بگيرد. فرهنگ و آموزش نبايد دو قطب مخالف و بیالتفات به هم باشند. فرهنگ بايد همان راهی را در پيش گيرد كه پيش از اين تعليمات عمومی پيمود. اما فرهنگ بايد درهايی را كه آموزش عمومی میبندد بگشايد؛ به جای آنكه چون مدرسه به همگان يك چيز بياموزاند تمايزات فردی را شكوفا سازد و بپروراند و در پرورش سليقههای متنوع بكوشد. در مدرسه بايد شاگرد را فرهنگپذير كرد به شرطی كه فرهنگ نوعی تعليم نشود كه كودكان را از فرهنگ و ميراث فرهنگی برماند و گريزان و رويگردان كند. آنچه بايد در نظر گرفته و عملی شود، منظومهيی دايرهيیشكل مركب از سه جزء آفرينش، آموزش، و پرورش است. برنامههای هنری و فرهنگی برای مردمِ تماشاگر و شنونده است و البته اگر مردم با آموزش ــ نخست در مدرسه و سپس هميشه و در هر حال از راه رسانههای جمعی و به طرق ديگر ــ آگاه و پذيرا و آمادهی استفاده از آن برنامهها نشوند، كار به سامان نمیرسد. نكتهی مهم ديگر آنكه قاعدهی فنسالاران يعنی پرورش استعداد برای احراز صلاحيت در حرفه و شغل در واقع همان اصل بازدهی و سودرسانی مدرسه يعنی جفتوجور كردن برنامهی تعليم و تربيت با تقاضاهای بازار كار و اقتصاد (و بنابراين احتراز از ولخرجی) است. در چنين نظامی فرهنگآموزی چندان معنا و فايدهيی ندارد. اما پايداری در برابر اين فشارهای اجتماعی و اقتصادی كه بر مدرسه وارد میشود تا آن را به اسارت بازار و اقتصاد درآورد، به اندازهی پيكار در راه حفظ محيط زيست وظيفهيی حياتی است. بايد فرهنگ را در مدرسه تعليم داد و از اصل آموزش فقط برای احراز شغل يا وفق دادن محتوای تعليمات با الزامات و توقعات روز بازار مشاغل تن زد و پرهيز كرد. زيرا اين قاعده كه به ظاهر استوار و كارساز مینمايد افسانهيی بيش نيست و در عمل شكست خورده است. به بيان ديگر اين قاعده محكوم است چون نه فقط فرهنگ را تابع اقتصاد میكند بلكه امروزه نادرستی آن نيز به اثبات رسيده است. در قلمرو اقتصاديات و اجتماعيات فرهيختگی برای مقابله با استثمار و ستم و از خود بيگانگی ضروری است؛ و فقط تربيت فرهنگی به معنی تربيت جامع استعدادها و قوا، میتواند كارگر را برای سازگاری با موقعيتهای نو و فراگيری مهارتهای جديد در جهان صنعتی با مشاغلی كه هرچه بيشتر تخصصی و گونهگون میشوند ياری دهد. اين فرهنگآموزی برای آنكه كارگر متخصص بتواند نقشی شايسته در جامعه ــ در اتحاديهها و ادارات و... ــ داشته باشد و با ديگران ارتباط و مراوده برقرار كند و به گفتوگو بنشيند لازم است. اما عدهيی سود خود را در اين میبينند كه اين جنبه را از آموزش عمومی حذف كنند و به عنوان آموزش تكميلی مطرح سازند. در نتيجه مساله بُعدی سياسی هم میيابد زيرا دادن آموزش پارهپاره و بسيار شخصی و نه جامع و يكپارچه به افراد در حكم كاستن از توانايیهای آنان در مقابله با استثمار و ستم از خود بيگانگی است. برای توسعهی فرهنگی در چارچوب توسعهی فراگير بايد به كمبودهای كمی و كيفی آموزشی توجه كرد. سوادآموزی بايد با بيداری آگاهی همراه شود. آموزش خواندن نيز بايد با برخورد انتقادی همراه گردد. برنامهی سوادآموزی بايد مقدمهی همگانی كردن فرهنگ و دمكراسی فرهنگی باشد. برنامهيی كه انسان در متن آن فاعل و پويا و نه پذيرنده و منفعل محسوب گردد. برنامهيی كه در جريان آن شاگردان، پويايی و سرزندگی را كه ذاتی جستوجو و سازندگی است رشد دهند. از آنجا كه تاريخ فرهنگی ما افراد را آمادهی پذيرش عادات همبستگی اجتماعی و سياسیِ سازگار با دمكراسی نكرده است بايد به ارزيابی انتقادی و ژرفانديشانهی آن بپردازيم. اما نبايد غافل شويم كه آموزش و فرهنگ به خودی خود معجزه نمیكنند و شرط لازم و نه كافیِ تحول اجتماعی هستند. امروزه بيش از هر زمان ديگر كنش فرهنگی اگر با كنش اقتصادی، اجتماعی، و سياسی همراه نباشد محكوم به سترون ماندن و شكست است. جامعهی ما به آموزشی نياز دارد كه افراد را قادر سازد تا با شجاعت دربارهی تمام مسايل به بحث بپردازند و در امور جامعه دخالت كنند. آموزش و فرهنگ سنتی كه با زندگی ارتباطی ندارد و بر واژگان تهی از معنای حقيقی تمركز يافته هرگز نمیتواند شناخت نقاد را رشد دهد. اين آموزش به عبارت توخالی، اتكا بر عادت و نه انديشه، و گرايش به تجربه وابستگی دارد و همهی اين امور سبب تشديد سادهدلی و خامی میشود. فرهنگ شفاهی نيز با نارسايی در جدل و توانايی در جدال و ضعف بررسی و تحقيق دقيق سازگار است. ريشههای ذوق و شوق ما به سخنپردازی، كلمات روان، و عبارات موزون و منسجم و انواع شاهد مثالها، در بطن ضعف و نارسايی تجربهی دمكراسی در جامعهی ما نهفته است. هرچه اين تجربه كه از رهگذر مشاركت راستين در واقعيت به شناخت نقاد همين واقعيت میانجامد كمتر باشد، به همان نسبت افراد در برخورد به ادراك و رويارويی با واقعيت سطحیتر و در بيان آن پرگوتر میشوند. آموزش انتقادی در گرو عوامل زير است: • روش برانگيزانندهی انتقادگرايیِ جدلی و فعال؛ • تغيير محتوای برنامهی آموزش؛ • استفاده از فنآوریهای نوين. اين روش بايد مبتنی بر گفتوگو باشد كه پيوندی افقی ميان افراد است. روش انتقادی گفتوگو را در برابر آموزش مبتنی بر تحكم و فرمان، بحث و جدل را در برابر آموزش پند و اندرزی، و جدل را در برابر جدال قرار میدهد. مرام و مسلك (ايدئولوژی) نبايد بر تفكر آزاد و انتقادی سايه بيندازد. اگر تفكر در خدمت هدفی باشد كه پيشاپيش تعيين شده نتيجهاش نيز از پيش معلوم است. در اين حال تفكر در حكم وسيله و ابزاری است برای نيل به آن هدف. بايد تفكر انتقادی را از بند مرام رهانيد. يكی از متفكران معاصر عرب چه خوش گفته است كه «هيچ فرهنگی از اشتباهات و كاستیهایاش نمیميرد بلكه از اين میميرد كه آنها را بازنشناخته و تميز نداده است؛ از اين میميرد كه جرات نكرده به نقد خود بپردازد». فقط اجتهاد يا تفكر انتقادی قادر است گره كور تضاد ميان صنعتخواهی و دعوت به حفظ هويت را بگشايد و از آن فراتر رود. تحجر و تعصب و فرقهپرستی، موضعی احساسی و غيرانتقادی، خودخواهانه، ضد گفتوگو، و در نتيجه ضد ارتباطی و واپسگرا است. فرد فرقهپرست و متحجر آفرينندهی چيزی نيست چراكه نمیتواند ديگران را دوست بدارد. او با دگرستيزی و محترم نشمردن انتخاب ديگران برای تحميل انتخاب خود به تمام ديگر افراد تلاش میورزد. تعلق خاطر او به عملزدگی نيز به همين سبب است: عمل بیپشتوانهی تفكر. و از همين جاست كه ميل شديد او به شعارگويی آشكار میشود؛ چراكه همواره در سطح استوره و نيمهحقيقت باقی میماند و صفت ارزش مطلق را به نسبیِ محض میدهد. در نقطهی مقابل او شخص راديكال و انتقادگر، عملزدگی سطحی را رد میكند و عملهایاش را با تفكر به تعالی میرساند. شخص فرقهپرست و متعصب خود را مالك تاريخ، خالق نفس آن، و كسی كه فراخوانده شده تا به جنبش تاريخ سرعت بخشد قلمداد میكند. او عقايدش را به مردم تحميل میكند و آنان را به تودههای صرف تنزل میدهد. برای او مردم فقط در حد پشتوانهی هدفهایاش اهميت دارند. از مردم دعوت میكند تا در روند تاريخی در نقش عملكنندگانی كه با تبليغاتِ تهييجكننده به حركت درمیآيند حضور يابند. از مردم انتظار نمیرود كه فكر كنند، ديگری به جای آنها خواهد انديشيد، چراكه از ديدگاه او مردم همچون تحتالحمايگان و كودكان به شمار میآيند. فرقهپرستان هرگز قادر به انجام انقلاب آزادیبخش نيستند زيرا كه خود آزاد نيستند. پايان
اصول و مبانی سياست و برنامهريزی فرهنگی
(بخش چهارم و پايانی)
46. نقش مهم موزهها در اطلاعرسانی
47. نقش و اهميت بايگانیها
48. نقش صنايع دستی
49. فراغت و توسعهی فرهنگی
50. نقش رسانهها در توسعهی فرهنگی
51. ضرورت حضور فرهنگ در زندگی روزانه و توسعهی كتاب و كتابخوانی
52. نقش شهر، شهرسازی، شهر خلاق، و هنر خيابانی در توسعه
53. نقش آموزش در پيشرفت فرهنگ
54. نقش انديشه و آموزش انتقادی در اعتلای فرهنگی





