بی‌عدالتی مسلح، عدالت نامسلح

(در بررسی كتاب نبرد با فاشيسم در آلمان و نبرد با نژادپرستی و فاشيسم در ايالات متحد1)

رضا اسپيلی

چرا فاشيسم و چرا تروتسكی و اساسا چرا نبرد با فاشيسم تروتسكی؟ اين پرسشی است كه به دفعات با آن رويارو بوده‌ام، چه پيش از چاپ كتاب وقتی درباره‌ی كارهايی كه در دست داشتم از من سوال می‌شد و چه پس از چاپ كه كتاب وارد بازار شد. پاسخ من اين است كه چرا نه. از آن‌جا كه بعيد نيست خواننده‌ی اين سطور نيز همين پرسش در ذهن‌اش نقش بسته باشد به اختصار به شرح اين انتخاب می‌پردازم. دلايل متعددی می‌توان برای اين گزينش عنوان كرد. همين اول بگويم كه اين پرسش‌ها را هم كسانی می‌پرسند كه معتقدند ويژگی‌های اين‌گونه را می‌توان در ايران امروز يافت و هم كسانی كه چنين اعتقادی ندارند و برآن‌اند كه پديده‌يی كه سال‌ها پيش در جايی ديگر رخ نموده امروز چه دليلی برای بررسی‌اش وجود دارد، اين مساله‌يی كهنه است كه مساله‌ی ما نيست و... .
در پاسخ به ديدگاه اول بايد گفت كه مخالفت اينان با چاپ اين‌گونه آثار از اين‌رو است كه می‌پندارند همه‌چيز از پديده‌ی فاشيسم می‌دانند و ديگر احتياجی به مطالعه‌ی آثار متعدد نيست؛ گرچه نادرستی اين ديدگاه در بررسی هر پديده‌يی روشن‌تر از روز است من تنها به اين پاسخ بسنده می‌كنم كه هنوز و هم‌چنان در اروپا و امريكا تحليل از پس تحليل در قالب كتاب و سخن‌رانی و چه و چه در اين باره منتشر می‌شود و هم‌چنان سايه‌ی شوم آن بر سر آنان سنگينی می‌كند، كافی است به فعاليت‌های آقای لوپن در فرانسه و آرای قابل ملاحظه‌يی كه در دو انتخابات پيشين رياست جمهوری به دست آورد كمی دقيق شويم. بايد دانست كه اساسا دولت‌های ديكتاتورِ جهانِ به اصطلاح سوم هرچند ممكن است در مواردی مانند ملی‌گرايیِ افراطی (يا هرگونه ايدئولوژی‌گرايیِ افراطی ديگر)، عوام‌فريبی، محبوبيت رهبران، شايد سامی‌ستيزی، يافتن هواداران در طبقه‌های ميانیِ فقير و بی‌طبقه‌شده و روی آوردن به روش‌های خشونت‌بار ــ تا حدی كه آماده است در كشور حمام خون راه بيندازد ــ وجوه اشتراكی با فاشيسم داشته باشند اما در اساس مانند فاشيسم ايتاليا و نازيسم آلمان در پی فتح بازار جهانی‌ نيستند و بورژوازی بومی آن‌جا نمی‌خواهد با توسل به اين روش به سرمايه‌ی انحصاری بين‌الملل خدمت كند، هدف اوليه‌اش اين نيست، برعكس منافع‌اش تا حد زيادی با منافع سرمايه‌ی جهانی نمی‌خواند و به همين دليل در محدوده‌ی مرزهای خود تمايل به بسته بودن و گاه انزوا دارد (حتا انزوايی ناخودخواسته؛ گرچه اين تحليل را بپذيريم كه نطفه‌های اين ديكتاتوری را خود غرب پی ريخته است). اما هم‌چنين نبايد از نظر دور داشت كه در تحليل نهايی تابع سرمايه‌ی بين‌الملل است و در نهايت به سوی آن خواهد چرخيد. ضمن آن‌كه امروز، جهان به‌ويژه در كشورهای افريقايی و آسيايی شاهد بازگشت دولت‌های ديكتاتور و بنيادگرا به قدرت است، پس بررسی دوباره و شناخت پديده‌ی فاشيستی و مشخص كردن نقاط افتراق و اشتراك آن با آن‌چه امروز زير نام بنيادگرايی و... در برخی از دولت‌های آسيايی و آفريقايی شاهد حضورشان هستيم مفيد به نظر می‌رسد. می‌توان در نگاهی اجمالی ويژگی‌های كلی اين‌گونه دولت‌ها را چنين برشمرد:
1. سنت‌گرايیِ همراه با ستايش از فناوری‌های نو (گرچه به ظاهر. كمك به رشد مدرنيسم ابزاری و مخالفت با مدرنيسم عقلانی. استفاده از ابزار تكنولوژيك برای سركوب) 2. ضديت با خِردگرايی 3. استفاده از سرخوردگیِ طبقه‌ی متوسط و حمله به اين طبقه‌ی به اين ترتيب ضعيف و به احساس بی‌هويتی دچارشده 4. اعلام اين‌كه برای اين بی‌هويتی تنها مزيتِ موجود، عام‌ترين مزيت است (ملی‌گرايی، مذهب و... و تدوين ايدئولوژی مرتبط با آن)؛ روشن است كه اين هويت با دشمن‌تراشی شكل می‌گيرد و رشد می‌كند و به توهم توطئه و هراس از تكثرگرايی و حقوق بشر به عنوان يكی از نشانه‌های آن می‌انجامد 5. چون دشمن همواره وجود دارد پس باور اين است كه زندگی به خاطر مبارزه معنا و جريان دارد و نه برعكس، در نتيجه هدف غايی، جنگ نهايی و پس از آن رسيدن به آرامش كامل است؛ امری كه هيچ يك از حكومت‌های فاشيستی در تناقض ميان «جنگ نهايی» و «آرامش كامل» به انجام آن نايل نيامدند. 6. چون رهبر با عوام‌فريبی و توسل به زور و خشونت به قدرت رسيده (گرچه در مواردی با ظاهر دمكراتيك)، و بايد با همين ابزار نيز آن را حفظ كند وابسته به تضعيف مداوم توده‌ها است و توده‌ها بايد بپذيرند كه چنان زبون‌اند كه به يك قانون‌گذار بزرگ نياز دارند؛ چنين شهروندانی بهترين مردم دنيا لقب می‌گيرند 7. چون دمكراسیِ واقعی و احترام به حقوق شهروندی و فردگرايی وجود ندارد و فرد هيچ حقی ندارد و جزوی از يك وجود يكپارچه است كه بيان‌گر خواست جمعی است و معمولا گروه‌های بزرگ انسان‌ها نمی‌توانند به يك خواست جمعی مشترك برسند، رهبر ترجيح می‌دهد بيان‌گر و مفسر خواست آن‌ها باشد كه اين گونه‌يی از پوپوليسم است. و 8. غلبه‌ی امور نظامی.2

در مورد پاسخ به ديدگاه اعتراضی دوم بايد بگويم كه در ادامه‌ی بحث به مشخصه‌های تحليل تروتسكی از فاشيسم خواهم پرداخت و اين بررسی خود گويای مطلب خواهد بود اما خلاصه بگويم كه سرتاسر اين اثر زنهار به روشنفكران و فعالان جامعه‌ی سياسی/اجتماعی آلمان برای پيش‌گيری از رخ نمودن پديده‌يی است كه رشد و تثبيت‌اش همان‌طور كه بعدها معلوم شد صدمات و ضايعات جبران‌ناپذيری برای جامعه‌ی بشری و به‌ويژه جامعه‌ی آلمان در پی داشت. به گمان‌ام روش پرداختن به مساله و نحوه‌ی بررسی آن هم‌چنان برای فعالان اجتماعی/سياسی ما درس‌هايی برای آموختن خواهد داشت. اين كتاب نه فقط از منظر يك نظريه‌پرداز كه صحت و سُقم نظريات‌اش با گذر زمان و آزموده شدن در بوته‌ی تجربه معلوم می‌شود بلكه درعين‌حال از منظر يك انقلابیِ تمام‌عيار كه تجربه‌ی بی‌نظيرِ به پيروزی رساندن انقلابی عظيم و دوران‌ساز را از سر گذرانده به رشته‌ی تحرير درآمده و اين خود وزن تحليل‌های آن را چندين برابر می‌كند. علت ديگر اين است كه هم كتابی كه پيش‌تر در زمينه‌ی فاشيسم به فارسی برگرداندم، فاشيسم و بنگاه‌های كلان اقتصادی3 اثر دانيل گرن، و هم اين كتابِ اخير هردو نقش چنددستگی و انفعال و يكی به ميخ و يكی به نعل زدن احزاب (به‌ويژه احزاب چپ) را كه حاصل سردرگمی نظری اين احزاب در شناخت اين پديده بود به دقت توصيف كرده و ضمن اظهار تاسف از آن به بررسی عواقب دهشت‌بار اين گونه رفتار سياسی پرداخته‌اند. تروتسكی به ويژه در اين اثر كلاسيك‌اش كوشيده تا احزاب چپ را از اين آفت آگاه كند و سهم نظری خود را در برطرف كردن اين نقيصه ادا نمايد به گونه‌يی كه می‌توان گفت اگر حزبِ نماينده‌‌ی طبقه‌ی كارگرِ آن روزِ آلمان به پيش‌بينی‌های تروتسكی توجه می‌كرد چه بسا تاريخ اين كشور راهی ديگر می‌رفت. آيا ما در جامعه‌ی خودمان با اين تشتت فكری و چنددستگی و انفعال و سازش از سوی بسياری از احزاب رويارو نبوده‌ايم كه اينك چنين اثری كه می‌توان گفت گونه‌يی آسيب‌شناسی فعاليت احزاب نيز هست كهنه و نامربوط قلمداد می‌شود؟

تاريخ فاشيسم درعين‌حال تاريخ تحليل نظری آن نيز هست. ظهور اين پديده‌ی اجتماعی و تلاش برای درك آن از ديگر پديده‌های تاريخ مدرن جالب‌تر است. دلايل‌اش روشن است: اين پديده‌ی نو در پی آن بود تا جهت تكامل تاريخ را به عقب برگرداند و با خشونت افسارگسيخته با افراد و سازمان‌های رقيب رفتار ‌كند. اين برای ميليون‌ها انسان سرنوشت بدی رقم زد و هستی گروه‌های اجتماعی را در معرض خطر قرار داد. پس درك آن برای كسانی كه با آن درگيری داشتند ضروری شد. پرسش «اين فاشيسم ديگر چيست؟» از فردای به آتش كشيدن پارلمان در ايتاليا دغدغه‌ی خاطر نظريه‌پردازان جنبش كارگری و روشنفكران بورژوازی شد. در دو دهه‌يی كه فاشيسم زمام‌داری كرد، می‌توان علت اصلی ابقای آن را رشد نكردن تئوری درستی از اين پديده دانست كه بتواند خاستگاه و روابط اقتصادی، سياسی و ايدئولوژيك بين طبقات اجتماعی را به درستی تبيين كند. پس تاريخ رشد فاشيسم تاريخ نابسنده بودن تئوری شناخت پديده‌ی مسلط فاشيستی است؛ و امروز اگر تحليل درستی از ديكتاتوری‌های جهان سومی نشود بلاهای اساسی‌تری در انتظار مردمان اين كشورها و به تبع آن جامعه‌ی بشری خواهد بود. البته روشنفكرانی بودند كه به سرعت آن را شناختند اما چون زنهارهای آن‌ها اقبال عام نيافت اثری نيز نكرد. در جنگ دوم جهانی تنها 60 ميليون كشته بزرگ‌ترين خون‌ريزی‌يی بود كه بشريت به‌ويژه در آلمان از اين افسارگسيختگی نصيب‌اش شد. تروتسكی از جمله كسانی است كه به سرعت فاشيسم را شناختند. نظريه‌ی فاشيستی تروتسكی محصول روش ماركسيستی تحليل اجتماعی است كه بر دو پايه استوار است: 1. كوشش برای دريافت تمام جنبه‌های فعاليت اجتماعی به عنوان فعاليت‌هايی مرتبط با هم و از نظر ساختاری هم‌سو با يكديگر، 2. كوشش برای اين‌كه از اين مجموعه‌ی دايم در تغييرِ روابط اجتماعی آن عناصری را بيابيم كه تعيين‌كننده‌ی كل مجموعه هستند يا آن تغييراتی را كه می‌توانند درون ساختار فعلی ادغام شوند از آن‌هايی كه فقط می‌توانند از طريق انفجار خشن ساختار اجتماعی موجود تكميل شوند بازشناسيم. اين روش به بررسی «فاشيسم ناقص» در مراحل شكل‌گيری آن و آزمون و خطای سرمايه‌داری برای ايجاد «فاشيسم كامل» و به استقلال اقتصاد جنگ می‌پردازد.

اقتصاد جنگی ـ ميليتاريستی
اقتصاد جنگ در سازوكارهای مشخص ِ تناقض‌های اقتصادی و امپرياليستی و تمايلات جهان‌گيرانه ريشه دارد كه با منافع گروه‌های مسلط سرمايه‌ی انحصاری در آلمان می‌خواند. مباحثی چون عقب‌ماندگی تاريخی ايتاليا يا سنت نظامی پروس يا نياز به نظم يا هراس از آزادی نمی‌توانند بيان‌گر پيدايی فاشيسم باشند چون هريك از اين‌ها مختص هريك از دو كشورند و گاه اين علل برای يكی از آن‌ها مصداق ندارد، هرچند به عنوان علت‌‌های بعدی دارای اهميت هستند. تحليل بر مبنای يك كشور خاص، ماهيت جهانی فاشيسم در نظام سرمايه‌داری را ناديده می‌گيرد و به اين خاطر در اين كتاب به بررسی‌هايی در زمينه‌ی فاشيسم امريكايی نيز پرداخته‌شده است و من مقالاتی را كه با كليت تحليل بخش اول كتاب هم‌سويی داشت برای اين بخش دوم انتخاب كردم و به فارسی برگرداندم. امروز تحليل‌های تروتسكی پس از به دست آمدن آمارها و اطلاعاتی كه بعد از جنگ برملا شدند درست می‌نمايد: اشتياق بيش‌تر صنعت سنگين نسبت به صنعت سبك به پيروزی هيتلر، نقش موثر تراست‌هايی مانند فاربن در تصميمات مالی رژيم هيتلری و اين واقعيت كه سود كل تشكيلات صنعتی و تجاری از 6/6 ميليون مارك در سال 1933 به 15 ميليون در سال 1938 رسيد. اما اگر مثلا سود شركت آ ا گ 55 درصد رشد داشت، سود شركت تسليحات و مهمات آلمان ده برابر شد و اين نقش صنعت سنگين را روشن می‌كند.4
امروز در برخی از ديكتاتوری‌های جهان سومی شاهديم كه بيشترين سرمايه‌گذاری‌ها در بخش صنايع سنگين نظامی صورت می‌گيرد و اين سرمايه‌گذاری با طرح شعارهای جهان‌گيرانه توام است. می‌توان پنداشت كه در كشورهای امريكای لاتين، آسيا و افريقا در رويارويی با استعمار درازمدت غرب ديدگاهی شكل گرفته كه با بيش‌ترِ تظاهرات دنيای غرب خصومت می‌ورزد و اين ديدگاه هرچه بيش‌تر در نظام سياسی و حكومتی اعمال قدرت می‌كند. در برخی از اين ممالك اين ديدگاه همراه است با ادعاهای جهان‌گيرانه و نظارت بر جهان به روش‌هايی غير از روش مسلط غرب با پشتوانه‌ی ايدئولوژی خاص. به نظر می‌رسد كه بايد اين ديدگاه را با خاست‌گاه‌های ايدئولوژيك‌اش بررسی كرد كه جای آن در اين مقاله نيست.
ارنست مندل بر آن است كه نظريه‌ی تروتسكی بر 6 پايه كه تشكيل يك كل يكپارچه را می‌دهند استوار است: 1. رشد فاشيسم بيان‌گر بحران شديد اجتماعی سرمايه‌داری متاخر است، بحرانی ساختاری كه با بحران اضافه‌توليد و ارزش افزوده همراه است و نشانه‌ی ناممكن بودن انباشت «طبيعی» سرمايه در شرايط رقابتی مشخص بازار جهانی است. كاركرد كسب قدرت توسط فاشيسم، تغيير دادن ناگهانی و خشن شرايط توليد و ارزش افزوده به سود گروه‌های سرمايه‌داری انحصاری است. 2. در عصر امپرياليسم، بورژوازی قدرت سياسی‌اش را از طريق دمكراسی پارلمانی خود دوام می‌بخشد كه دو مزيت برای‌اش دارد، يكی آن‌كه از راه رفرم‌‌های مشخص اجتماعی، تخاصم‌های آشتی‌ناپذير اجتماعی را به صورت دوره‌يی تسكين می‌دهد و ديگر آن‌كه به بخش مهمی از بورژوازی فرصت شركت مستقيم در تمرين قدرت سياسی می‌دهد از راه احزاب، روزنامه‌ها، دانشگاه‌ها، سيستم بانكی و... . اما اين گونه‌ی حكمرانی به ابقای نيروهای بسيار بی‌ثبات اقتصادی و اجتماعی وابسته است. از نظر تاريخی فاشيسم اثبات و نفی گرايش سرمايه‌ی انحصاری به سازمان دادن و نقش زدن كل زندگی اجتماعی به سود خود است به روشی توتاليتر كه نخست هيلفردينگ به آن اشاره كرد؛ اثبات است چون در نهايت چنين شد و نفی است چون بورژوازی با اقدامات افراطی توانست آن را ابقا كند. 3. آن‌چه به عيان در نوشته‌های تروتسكی مشاهده می‌شود اين است كه نه يك ديكتاتوری و نه يك دولت ناب پليسی نمی‌تواند مدت زيادی يك طبقه‌ی اجتماعی آگاه با جمعيت ميليونی را اتميزه و مايوس نگه دارد و از احيای نبردهای مقدماتی طبقاتی جلوگيری كند. بورژوازی برای مواجهه با اين واقعيت نياز به جنبشی دارد كه توده‌ها را به سمت خود بكشاند و آگاه‌ترين بخش‌های طبقه‌ی كارگر را با ترور جمعی نظام‌مند و جنگ خيابانی مايوس كند تا پس از دست‌يابی به قدرت به كلی اين طبقه را مهار كند. 4. چنين جنبش توده‌يی فقط نزد خرده‌بورژوازی جايی پيدا می‌كند. اگر تورم، ورشكستگی شركت‌های كوچك و بی‌كاری گسترده‌ی تحصيل‌كرده‌ها بر اين طبقه اثر بگذارد، چنين جنبشی شدنی است. اين جنبش دارای مولفه‌های ملی‌گرايی افراطی و مردم‌فريبی سرمايه‌ستيزانه با شديدترين تنفرها نسبت به كارگران سازمان داده شده است. 5. ديكتاتوری فاشيستی برای ابقای اين نقش بايد جنبش كارگری را خفه و دفن كند. اما اين كار فقط زمانی شدنی است كه پيش از كسب قدرت، شمار زيادی از مردم را به سوی خود كشانده باشد. اگر فاشيست‌ها در فلج كردن، مايوس كردن و خرد كردن كارگرانِ سازمان داده شده موفق شوند پيروزی‌شان حتمی است. هم‌چنان كه اگر كارگران چنين كنند پيروزی از آنِ آنان خواهد بود. فاشيست‌ها ابتدا نوميدترين و زخم‌خورده‌ترين بخش خرده‌بورژوازی را جذب می‌كنند (آن‌ها كه ديگر ديوانه شده‌اند). توده‌های خرده‌بورژوا و بخش‌های ناآگاه و بی‌سازمان كارگران بين اين دو در نوسان‌اند. آن‌ها به هركه قاطعيت بيش‌تری داشته باشد می‌پيوندند. پس از نظر تاريخی پيروزی فاشيسم به معنی شكست كارگران در حل‌وفصل بحران ساختاری سرمايه به سود خود و اهداف خود است. 6. شكست دادن كارگران وظيفه‌يی است كه سرمايه‌ی انحصاری بر دوش فاشيسم گذاشته است. حال كه ارزش افزوده به سود سرمايه تغيير كرده، نوبت فتح بازار جهانی است. تورم فزاينده نياز به بازارهای جهانی از راه ماجراجويی نظامی و كشورگشايی را ناگزير می‌كند. انباشت سرمايه در يك طرف و نادار (پرولتر) شدن طبقه‌ی ميانی در طرف ديگر مشخصه‌ی طبقاتی جامعه‌ی فاشيستی می‌شود و اين جامعه از خصلت توده‌يی خود فاصله می‌گيرد. حالا ديگر اعضای گروه‌های فاشيستی وارد پليس می‌شوند و فاشيسم به نوعی خاص از بناپارتيسم می‌انجامد. اين تحليل تروتسكی است.
هم‌چنان كه مشهود است روح نظريه‌ی انقلاب مداوم در اين تحليل مشاهده می‌شود. برای آن‌كه با زمانه و اوضاع و احوال نوشته شدن اين متون بيش‌تر آشنا شويم و كوشش احترام‌برانگيز تروتسكی برای جلوگيری از عقب‌گردی در تكامل اجتماعی و باور او به انقلاب مداوم ملموس‌تر شود شايد بد نباشد اين‌جا به بخش‌هايی از كتاب اشاره شود، هرچند برای پرهيز از اطناب به طور خلاصه، چراكه «آگاهی از پيامدها و مناسبات اين دو انقلاب، رويدادهای آلمان از 1930 تا 1933 و نوشته‌های تروتسكی درباره‌ی آن‌ها را روشن خواهد كرد» (بخش‌های چهارگانه‌ی كتاب درباره‌ی «نبرد با فاشيسم در آلمان» و بخش انتهايی درباره‌ی «نبرد با نژادپرستی و فاشيسم در ايالات متحد» هركدام با مقدمه‌يی كه شرايط اجتماعی، سياسی آن روز آلمان و امريكا را به اختصار و گويا شرح می‌دهند آغاز می‌شوند و از اين پس به آن مقدمه‌ها ارجاع می‌شود).
جنگ يكم جهانی به انقلاب پيروزمند سال 1917 در روسيه و ناپيروزمند سال بعد از آن در آلمان انجاميد. انقلاب آلمان به مرحمت رهبران حزب سوسيال‌دمكرات مانند نوسكه... كه با سرمايه‌داران و رايش‌ور معامله كرد و يگان‌های داوطلب... تروريستی را برای به خون كشاندن انقلاب اجير كرد، با شكست روبه‌رو شد. كادرهای اوليه‌ی حزب ناسيونال‌سوسياليست آتی از اين دسته‌های ضدانقلابی كه از رهبران سوسيال‌دمكراسی ضمانت اجرايی گرفته بودند، سر بلند كردند. در اين بخش كه نام آن «زنگ خطر» و مربوط است به نوشته‌ها و هشدارهای اوليه‌ی تروتسكی درباره‌ی فاشيسم، او مقاله‌ی «تلمان و انقلاب خلق» را برای آگاه كردن مبارزان اسپانيايی نوشته است. تروتسكی در مقاله‌ی پراهميتِ «برای جبهه‌ی متحد كارگری عليه فاشيسم» با توجه به اين موقعيت مهم حزب سوسيال‌دمكراسی، پيشنهادها و زنهارهايی به كارگر سوسيال‌دمكرات می‌دهد و با جديتی مثال‌زدنی می‌كوشد او را با ترفندهای هيتلر آشنا كند و با پيش‌بينی اشتباهات احزاب ديگر، راه درست مبارزه را از اين ميان نشان دهد. او در بخش ديگری چرايی پيروزی انقلاب 1917 روسيه و شكست انقلاب آلمان در سال بعد را بررسی می‌كند و در تطابق با نظريه‌ی انقلاب مداوم خود علت شكست انقلاب آلمان را در نسخه‌ی سوسياليسم در يك كشور می‌داند. برای تروتسكی و لنين شكست انقلاب آلمان شكستی اساسی برای پيشبرد انقلاب روسيه و تغيير جهان بود و كوشش خستگی‌ناپذير تروتسكی در تبيين مبارزه با فاشيسم و قدرت گرفتن پرولتاريا در آلمان از همين روست. بد نيست در اين‌جا نگاهی به آمار بيندازيم: در آلمان 1919، 45 درصد آرا به سود احزاب كمونيست و چپ بود اما در سال 1921 ورق برگشت و اين شايد به سياست نپ در روسيه انجاميد. سال 1923 سال غرامت ورسای و اشغال روهر از جانب فرانسه بود. نتيجه‌ی بحرانی كه از پس آن آمد، تورم مهارناپذيری بود كه بخش زيادی از طبقه‌ی ميانی را نيست و نابود كرد و حاصل‌اش نوميدی، اعتصاب‌های گسترده در مراكز صنعتی، سردرگمی سياسی، بی‌اعتمادی به حكومت و رشد سريع نازی‌ها و هم‌زمان حمايت كارگران از حزب كمونيست بود كه به توانايی‌اش برای حل بحران اميد بسته بودند. اما حزب كمونيست فرصت را از دست داد. بعد به سال 1925 و پيروزی هيندنبورگ در انتخابات و حمايت سوسيال‌دمكراسی از او می‌رسيم. در سال 1928 بين‌الملل كمونيسم اصول «دوره‌ی سوم» و «سوسيال‌فاشيسم» را اعلام كرد. تحليل‌شان اين بود كه دوره‌ی نخست، بحران سرمايه‌داری و شورش انقلابی بوده و دوره‌ی دوم، دوره‌ی تثبيت سرمايه‌داری و اينك دوره‌ی سوم، دوره‌ی بحران سرمايه‌داری و انقلاب پرولتری است و بايد از هرگونه كنش مشترك با سوسيال‌دمكرات‌ها چشم پوشيد چراكه آن‌ها نماينده‌ی فاشيسم اجتماعی‌اند. اين بخش دربردارنده‌ی نوشته‌های تروتسكی در نقد و مخالفت با اين ديدگاه است.
مقاله‌ی «برای جبهه‌ی متحد كارگری عليه فاشيسم» در اساس شرح مبارزه‌ با فاشيست‌ها است با حفظ استقلال حزبی در ائتلاف با سوسيال‌دمكراسی. نويسنده می‌كوشد كارگران سوسيال دمكرات را به ارزش و اهميت جبهه‌ی متحد با كمونيست‌ها و عواقب خون‌بار و به قهقرا برنده‌ی پيروزی فاشيسم آگاه كند. «هيتلر برای درهم كوبيدن دمكراسی برای هميشه می‌خواهد فقط از مسير دمكراتيك به قدرت برسد.» اگر طبقه‌ی كارگر به فاشيست‌ها اجازه دهد تا در دو، سه يا پنج ماه آينده قدرت را به چنگ آورند روشن خواهد شد كه تمام برنامه‌های سياسی از پيش طرح شده برای دو، سه يا پنج سال بعدی لاطائلات واهی و ننگ‌آوری‌اند. اين جمله در كنار اين نقل قول از گوبلز چه معنی‌دار می‌شود كه «اگر دشمن می‌دانست چقدر ضعيف‌ايم احتمالا چون لرزانكی ما را می‌لرزاند و... در همان آغاز كار می‌توانست ما را به خون بكشد.»5.

به قدرت رسيدن نازی‌ها به روش دمكراتيك
در سال 1932 بحران اقتصادی وخيم‌تر شد، بی‌كاری به مرز پنج ميليون نفر رسيد... برونينگ كوشيد تا دوره‌ی رياست جمهوری هيندنبورگ را تمديد كند كه نازی‌ها اعتراض كردند و انتخابات برگزار شد، سوسيال‌دمكراسی كه پيش‌تر با هيندنبورگ مخالف بود اكنون تصميم گرفت به عنوان شر كم‌تر در برابر هيتلر از او دفاع كند. هرچند هيندنبورگ انتخاب شد اما قدرت نازی‌ها در صندوق‌های رای در عرض هفده ماه دو برابر شده بود. ارتش نازی‌ها، اس اس و اس آ قدغن اعلام شدند. اما اين باعث شد برونينگ كه مسبب اين امر بود از سِمت صدارت عظما مجبور به استعفا شود. سپس پاپن به اين مقام رسيد و تصميم گرفت انتخابات رياست جمهوری ديگری برگزار كند و ممنوعيت فعاليت اس آ را برداشت كه سبب شد چنان ترور سياسی در آلمان دامن‌گستر شود كه از سال‌های اوليه‌ی جمهوری وايمار به اين سو ديده نشده بود. سوسيال‌دمكراسی هم كه سوگند وفاداری به جمهوری خورده بود تن به انفعال داد و حزب كمونيست‌ هم‌چنين. حالا ديگر نازی‌ها بزرگ‌ترين حزب در رايشتاگ بودند و به سوی دست‌يابی به قدرت كامل ره‌سپار می‌شدند. تروتسكی در مقاله‌ی «بناپارتيسم آلمانی» كه در اين مقطع می‌نويسد پس از نگاهی به تحليل ديگران از حكومت پاپن كه آن را ديكتاتوری يونكر ـ سلطنت‌طلب معرفی می‌كنند (براندلری‌ها) با تعريف خود از بناپارتيسم آن را بناپارتيستی می‌داند. او می‌نويسد: «عبارت‌هايی چون ليبراليسم، بناپارتيسم، و فاشيسم ويژگی تعميم‌پذيری دارند. پديده‌های تاريخی هرگز به طور كامل تكرار نمی‌شوند. اثبات اين نكته مشكل نيست كه حتا حكومت ناپلئون سوم در مقايسه با ناپلئون يكم «بناپارتيست» نبود... وقتی از راه قياس با بناپارتيسم سخن می‌گوييم ضروری است به دقت نشان دهيم كدام‌يك از ويژگی‌های آن كامل‌ترين بيان خود را در شرايط تاريخی كنونی يافته‌اند»6، سپس به تعريف بناپارتيسم آلمان می‌پردازد: «... حكومت پاپن بدون فاشيسم ناممكن خواهد بود اما فاشيسم بر سر قدرت نيست و حكومت پاپن فاشيستی نيست. از سوی ديگر حكومت پاپن... بدون هيندنبورگ... ناممكن بود. انتخاب دوم هيندنبورگ تمام ويژگی‌های همه‌پرسی را داشت. ميليون‌ها كارگر، خرده‌بورژوا و دهقان به او رای دادند. آن‌ها هيچ برنامه‌ی سياسی در او نديدند. اول از همه می‌خواستند از جنگ داخلی پرهيز شود و هيندنبورگ را روی شانه‌هاشان هم‌چون مختار مطلق و حَكَم ملت بلند كردند. اما درست همين مهم‌ترين كاربرد بناپارتيسم است: بر دو اردوگاه متخاصم ايستادن برای حفظ مالكيت و نظم. بناپارتيسم جنگ داخلی را فرومی‌نشاند يا پيش از آن می‌آيد يا اين‌كه نمی‌گذارد دوباره شعله‌ور شود. وقتی از پاپن صحبت می‌كنيم نمی‌توانيم هيندنبورگ را كه جواز سوسيال‌دمكراسی به نام اوست ناديده بگيريم. ويژگی تركيبی بناپارتيسم آلمان در اين واقعيت خود را بيان می‌كند كه كار مردم‌فريبانه‌ی غافل‌گيركردن مردم به سود هيندنبورگ از سوی دو حزب بزرگ و مستقل انجام شد: سوسيال‌دمكراسی و ناسيونال‌سوسياليسم.»7 سپس به نقش سرمايه‌ی مالی به اين صورت اشاره می‌كند: «بناپارتيسم دوره‌ی افول سرمايه‌داری به كلی از بناپارتيسم دوره‌ی صعود جامعه‌ی بورژوا متفاوت است... پشت پاپن زمين‌داران بزرگ، سرمايه‌ی مالی و ژنرال‌ها ايستاده‌اند... در شرايط كنونی سرمايه‌داری، دولتی كه عامل سرمايه‌ی مالی نباشد به كلی ناممكن است... حكومت پاپن سرمايه‌ی مالی را بسی آشكار می‌كند... درست به اين خاطر كه حكومت «ملی» فراحزبی فقط می‌تواند به نام والامقامان اجتماع سخن بگويد، سرمايه دايم مراقب است تا خود را با حكومت پاپن يكی نداند... نبايد اين واقعيت را ناديده گرفت كه اگر سرمايه‌ی مالی پشت پاپن است به‌هيچ‌روی به اين معنی نيست كه همراه با او سقوط كند. سرمايه‌ی مالی امكانات بسی بی‌شمارتری از هيندنبورگ ـ پاپن ـ اشلايشر دارد...»8
تروتسكی سپس در مقاله‌ی «بناپارتيسم، فاشيسم و جنگ»، آخرين مقاله‌يی كه قبل از ترورش می‌نوشته و ناتمام مانده، تعريف زير را از فاشيسم به دست می‌دهد: «هم تحليل نظری و هم تجربه‌ی تاريخی غنی بيست‌وپنج سال گذشته يكسان بيان كرده‌اند كه فاشيسم در هر زمان آخرين حلقه‌ی اتصال يك چرخه‌ی سياسی ويژه است متشكل از موارد زير: وخيم‌ترين بحران جامعه‌ی سرمايه‌داری، رشد راديكاليسم طبقه‌ی كارگر، رشد هم‌فكری با طبقه‌ی كارگر و اشتياق خرده‌بورژوازی شهری و روستايی به تغيير، سردرگمی مفرط بورژوازی بزرگ، ترفندهای مذبوحانه و جنايت‌كارانه كه به جلوگيری از اوج‌گيری انقلاب كمك می‌كنند، ازپاافتادگی پرولتاريا، اغتشاش‌ها و بی‌تفاوتی‌های روبه‌رشد، وخيم شدن بحران اجتماعی، نوميدی خرده‌بورژوازی و آرزوی شديدش به تغيير، روان‌نژندی جمعی خرده‌بورژوازی و آمادگی‌اش برای باور به معجزه و اقدامات خشن، رشد خصومت با پرولتاريا كه با اميد بستن به او احساس فريب‌خوردگی كرده.»9 تا اين‌جا تروتسكی كه تمام تلاش‌اش را برای آگاه كردن پرولتاريا و به قدرت رسيدن‌اش به كار برده بود، ديگر با از دست رفتن موقعيت، او را برای دفاع مهيا می‌كند، اما چه فايده!
در آن زمان حزبی به نام طبقه‌ی كارگر وجود داشت و به نظر تروتسكی انفعال اين حزب نوميدی را در طبقه‌ی متوسط رشد داد و آن‌ها را به دام فاشيسم كشانيد. اما آن‌چه امروز در كشورهای جهان به اصطلاح سوم شاهديم اين است كه در اين كشورها دولت‌ها به نام طبقه‌ی متوسط و محروم جامعه ـ گاه حتا حزبی به نمايندگی از اين طبقات وجود ندارد ـ به قدرت می‌رسند و در نبود نظارت احزاب اپوزيسيون راه خود را می‌روند. اين جنبه‌ی ديگر عوام‌فريبی و پوپوليسم سياسی اين دولت‌ها است. اما از آن‌سو پديده‌ی بسيار جالبی كه رخ می‌نمايد رشد بسيار بالای آگاهی عمومی است كه بی‌ترديد از روشنفكران‌شان پيش افتاده‌اند و پيش‌تر از آن‌ها نقاب از جهره‌ی اين عوامفريبی پوپوليستی برمی‌دارند.
در سی‌ام ژانويه‌ی 1933 هيندنبورگ كه سوسيال‌دمكراسی با تحليل شر كم‌تر بودن از هيتلر به انتخاب او ياری رسانده بود، هيتلر را صدراعظم كابينه‌ی ائتلافی كرد. هيتلر به هيچ‌يك از مخالفان‌اش آن‌قدر وقت نداد كه خطری برای تحكيم قدرت او باشند. ميتينگ‌های كمونيست‌ها و سوسيال‌دمكرات‌ها را در هم شكسته و قدغن اعلام كردند. در 27 فوريه‌ی آن سال رايشتاگ را آتش زدند. تروتسكی در مقاله‌ی «جبهه‌ی متحد برای دفاع: نامه به كارگر سوسيال‌دمكرات» كه 4 روز قبل از به آتش كشيده شدن رايشتاگ نوشته شده و به گونه‌يی آن را پيش‌بينی می‌كند، «... اگر هيتلر به سرش بزند كه رايشتاگ را پاكسازی كند...»10، ديگر مساله دسترسی به قدرت نيست بلكه صرفا دفاع از موقعيت پرولتاريا است و از اين رو ائتلاف با سوسيال‌دمكراسی را بسی سهل‌تر می‌بيند. تروتسكی در اين مقاله می‌كوشد برای كارگر سوسيال‌دمكرات روشن كند كه تاكتيك‌های سران حزب‌اش به سود فاشيسم تمام شده‌اند و هدف‌اش آن است كه آن‌ها را برای توافق با حزب كمونيست متقاعد كند هرچند حزب كمونيست خود سهل‌انگار و كرخت شده است. او هرچند بر آن است كه سوسيال‌دمكراسی خود را پزشك دمكرات‌مسلك سرمايه‌داری می‌داند، و ما گوركنان انقلابی آن‌ايم، اما هم‌چنان از ائتلاف اين دو حزب با حفظ استقلال برای مبارزه با دشمن مشترك دفاع می‌كند.
در مقاله‌ی «ناسيونال سوسياليسم چيست؟» شرح مختصر و دقيقی از عواقب شكست انقلاب سال 1918 به دست می‌دهد: «شكست سال 1918 ديواری بر سر راه امپرياليسم آلمان برافراشت. پويش‌های خارجی داخلی شدند... سوسيال‌دمكراسی كه به هوهنزولرن‌ها (سلطنت) كمك كرد تا جنگ را به آن پايان غم‌بار برسانند نگذاشت پرولتاريا انقلاب را به سرانجام برساند... حزب كمونيست كارگران را به انقلاب نوينی فراخواند اما ناتوانی‌اش را در رهبری آن‌ها اثبات كرد. پرولتاريای آلمان افت‌وخيز جنگ، انقلاب، پارلمانتاريسم و شبه‌بلشويسم را از سر گذراند.» سپس درباره‌ی به قهقرا كشاندن جامعه توسط فاشيسم می‌گويد: «... امروز نه تنها در كلبه‌های دهقانی بلكه در آسمانخراش‌های شهری، سده‌های دهم يا سيزدهم دوشادوش سده‌ی بيستم به زندگی ادامه می‌دهند. صدها ميليون تن از انرژی الكتريسيته استفاده می‌كنند و هم‌چنان به قدرت جادويی طالع‌بينی و عزايم باور دارند... ستاره‌های سينما واسطه‌ی احضار ارواح می‌شوند. هوانوردان كه هدايت دستگاه‌های غول‌آسای زاده‌ی نبوغ بشر را به عهده دارند روی پلوورهاشان چشم‌زخم می‌بندند. چه گنجينه‌يی از تيرگی، جهل، و وحشی‌گری اندوخته‌اند! نوميدی آن‌ها را از پا انداخته و فاشيسم به دست‌شان پرچم داده است. هرآن‌چه بايد به عنوان پس‌مانده‌ی فرهنگ در جريان تكامل طبيعی جامعه از سازواره‌ی ملی حذف می‌شد، اكنون از حلقوم بيرون می‌جهد، جامعه‌ی سرمايه‌دار بربريت هضم نشدنی را در چنبر خود گرفته است. فيزيولوژی ناسيونال‌سوسياليسم چنين است.» در برسی نوشته‌های تروتسكی تكرار می‌كنم كه نگاه به نظريه‌های او به عنوان يك نظريه‌پردازِ صرف درست نيست و بايد تحليل‌های او را در‌عين‌حال تحليل‌های يك انقلابی بزرگ نيز دانست و جد و جهد او برای قدرت نيافتن فاشيسم نيز از همين رو بود.

پى‌نوشت
1. مشخصات كتاب به قرار زير است: لئون تروتسكی، نبرد با فاشيسم در آلمان و نبرد با نژادپرستی و فاشيسم در ايالات متحد، به انتخاب و ترجمه‌ی رضا اسپيلی، نشر ديگر، 1387، تهران.
2. در اين بررسی از مقاله‌ی زير سود جسته‌ام: «فاشيسم جاودان: 14 راه برای نگريستن به يك پيراهن سياه» نوشته‌ی امبرتو اكو و برگردان فارسی امير احمدی آريان چاپ شده در شرق، چهارشنبه 20 خرداد 1383
3. دانيل گرن، فاشيسم و بنگاه‌های كلان اقتصادی، برگردان رضا مرادی اسپيلی، نشر قطره، 1383، تهران
4. برای دستيابی به اطلاعات دقيق و تكميلی در مورد نقش صنعت سنگين و امور مالی در ديكتاتوری فاشيستی نك. منبع شماره 3.
5. منبع شماره 3، صص 50 و 51
6. منبع شماره 1، ص 51
7. همان، صص 54 و 55
8. همان، ص60
9. همان، ص 96
10. همان، ص 120


بالا

1388-05-8

 
 
 

شما مي‌توانيد نوشته‌هاي خود را براي انتشار در «روزگــــار» بفرستيد.


    
 

نام:

e-mail:

متن:

ارتباط با:

 

نقل مطالب «روزگار» تنها با ذکر ماخذ مجاز است.

آدرس پست الكترونيك:

لوگو، طرح‌ها و سيستم‌هاي اين وب‌سايت براي «گروه طراحان رامين‌رايانه» محفوظ و برداشت وكپي‌برداري از آن‌ها غيرقانوني است.

 

 

ايميل خودتان و دوستتان را در كادر زير وارد كنيد تا لينك اين صفحه (بی‌عدالتی مسلح، عدالت نامسلح (نسخه‌ی به‌روز شده) / رضا اسپيلی) به ایمیل دوستتان فرستاده شود.