چرا فاشیسم و چرا تروتسکی و اساسا چرا نبرد با فاشیسم تروتسکی؟ این پرسشی است که به دفعات با آن رویارو بودهام، چه پیش از چاپ کتاب وقتی دربارهی کارهایی که در دست داشتم از من سوال میشد و چه پس از چاپ که کتاب وارد بازار شد. پاسخ من این است که چرا نه. از آنجا که بعید نیست خوانندهی این سطور نیز همین پرسش در ذهناش نقش بسته باشد به اختصار به شرح این انتخاب میپردازم. دلایل متعددی میتوان برای این گزینش عنوان کرد. همین اول بگویم که این پرسشها را هم کسانی میپرسند که معتقدند ویژگیهای اینگونه را میتوان در ایران امروز یافت و هم کسانی که چنین اعتقادی ندارند و برآناند که پدیدهیی که سالها پیش در جایی دیگر رخ نموده امروز چه دلیلی برای بررسیاش وجود دارد، این مسالهیی کهنه است که مسالهی ما نیست و... .
در پاسخ به دیدگاه اول باید گفت که مخالفت اینان با چاپ اینگونه آثار از اینرو است که میپندارند همهچیز از پدیدهی فاشیسم میدانند و دیگر احتیاجی به مطالعهی آثار متعدد نیست؛ گرچه نادرستی این دیدگاه در بررسی هر پدیدهیی روشنتر از روز است من تنها به این پاسخ بسنده میکنم که هنوز و همچنان در اروپا و امریکا تحلیل از پس تحلیل در قالب کتاب و سخنرانی و چه و چه در این باره منتشر میشود و همچنان سایهی شوم آن بر سر آنان سنگینی میکند، کافی است به فعالیتهای آقای لوپن در فرانسه و آرای قابل ملاحظهیی که در دو انتخابات پیشین ریاست جمهوری به دست آورد کمی دقیق شویم. باید دانست که اساسا دولتهای دیکتاتورِ جهانِ به اصطلاح سوم هرچند ممکن است در مواردی مانند ملیگراییِ افراطی (یا هرگونه ایدئولوژیگراییِ افراطی دیگر)، عوامفریبی، محبوبیت رهبران، شاید سامیستیزی، یافتن هواداران در طبقههای میانیِ فقیر و بیطبقهشده و روی آوردن به روشهای خشونتبار ــ تا حدی که آماده است در کشور حمام خون راه بیندازد ــ وجوه اشتراکی با فاشیسم داشته باشند اما در اساس مانند فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان در پی فتح بازار جهانی نیستند و بورژوازی بومی آنجا نمیخواهد با توسل به این روش به سرمایهی انحصاری بینالملل خدمت کند، هدف اولیهاش این نیست، برعکس منافعاش تا حد زیادی با منافع سرمایهی جهانی نمیخواند و به همین دلیل در محدودهی مرزهای خود تمایل به بسته بودن و گاه انزوا دارد (حتا انزوایی ناخودخواسته؛ گرچه این تحلیل را بپذیریم که نطفههای این دیکتاتوری را خود غرب پی ریخته است). اما همچنین نباید از نظر دور داشت که در تحلیل نهایی تابع سرمایهی بینالملل است و در نهایت به سوی آن خواهد چرخید. ضمن آنکه امروز، جهان بهویژه در کشورهای افریقایی و آسیایی شاهد بازگشت دولتهای دیکتاتور و بنیادگرا به قدرت است، پس بررسی دوباره و شناخت پدیدهی فاشیستی و مشخص کردن نقاط افتراق و اشتراک آن با آنچه امروز زیر نام بنیادگرایی و... در برخی از دولتهای آسیایی و آفریقایی شاهد حضورشان هستیم مفید به نظر میرسد. میتوان در نگاهی اجمالی ویژگیهای کلی اینگونه دولتها را چنین برشمرد:
۱. سنتگراییِ همراه با ستایش از فناوریهای نو (گرچه به ظاهر. کمک به رشد مدرنیسم ابزاری و مخالفت با مدرنیسم عقلانی. استفاده از ابزار تکنولوژیک برای سرکوب) ۲. ضدیت با خِردگرایی ۳. استفاده از سرخوردگیِ طبقهی متوسط و حمله به این طبقهی به این ترتیب ضعیف و به احساس بیهویتی دچارشده ۴. اعلام اینکه برای این بیهویتی تنها مزیتِ موجود، عامترین مزیت است (ملیگرایی، مذهب و... و تدوین ایدئولوژی مرتبط با آن)؛ روشن است که این هویت با دشمنتراشی شکل میگیرد و رشد میکند و به توهم توطئه و هراس از تکثرگرایی و حقوق بشر به عنوان یکی از نشانههای آن میانجامد ۵. چون دشمن همواره وجود دارد پس باور این است که زندگی به خاطر مبارزه معنا و جریان دارد و نه برعکس، در نتیجه هدف غایی، جنگ نهایی و پس از آن رسیدن به آرامش کامل است؛ امری که هیچ یک از حکومتهای فاشیستی در تناقض میان «جنگ نهایی» و «آرامش کامل» به انجام آن نایل نیامدند. ۶. چون رهبر با عوامفریبی و توسل به زور و خشونت به قدرت رسیده (گرچه در مواردی با ظاهر دمکراتیک)، و باید با همین ابزار نیز آن را حفظ کند وابسته به تضعیف مداوم تودهها است و تودهها باید بپذیرند که چنان زبوناند که به یک قانونگذار بزرگ نیاز دارند؛ چنین شهروندانی بهترین مردم دنیا لقب میگیرند ۷. چون دمکراسیِ واقعی و احترام به حقوق شهروندی و فردگرایی وجود ندارد و فرد هیچ حقی ندارد و جزوی از یک وجود یکپارچه است که بیانگر خواست جمعی است و معمولا گروههای بزرگ انسانها نمیتوانند به یک خواست جمعی مشترک برسند، رهبر ترجیح میدهد بیانگر و مفسر خواست آنها باشد که این گونهیی از پوپولیسم است. و ۸. غلبهی امور نظامی.۲
در مورد پاسخ به دیدگاه اعتراضی دوم باید بگویم که در ادامهی بحث به مشخصههای تحلیل تروتسکی از فاشیسم خواهم پرداخت و این بررسی خود گویای مطلب خواهد بود اما خلاصه بگویم که سرتاسر این اثر زنهار به روشنفکران و فعالان جامعهی سیاسی/اجتماعی آلمان برای پیشگیری از رخ نمودن پدیدهیی است که رشد و تثبیتاش همانطور که بعدها معلوم شد صدمات و ضایعات جبرانناپذیری برای جامعهی بشری و بهویژه جامعهی آلمان در پی داشت. به گمانام روش پرداختن به مساله و نحوهی بررسی آن همچنان برای فعالان اجتماعی/سیاسی ما درسهایی برای آموختن خواهد داشت. این کتاب نه فقط از منظر یک نظریهپرداز که صحت و سُقم نظریاتاش با گذر زمان و آزموده شدن در بوتهی تجربه معلوم میشود بلکه درعینحال از منظر یک انقلابیِ تمامعیار که تجربهی بینظیرِ به پیروزی رساندن انقلابی عظیم و دورانساز را از سر گذرانده به رشتهی تحریر درآمده و این خود وزن تحلیلهای آن را چندین برابر میکند. علت دیگر این است که هم کتابی که پیشتر در زمینهی فاشیسم به فارسی برگرداندم، فاشیسم و بنگاههای کلان اقتصادی۳ اثر دانیل گرن، و هم این کتابِ اخیر هردو نقش چنددستگی و انفعال و یکی به میخ و یکی به نعل زدن احزاب (بهویژه احزاب چپ) را که حاصل سردرگمی نظری این احزاب در شناخت این پدیده بود به دقت توصیف کرده و ضمن اظهار تاسف از آن به بررسی عواقب دهشتبار این گونه رفتار سیاسی پرداختهاند. تروتسکی به ویژه در این اثر کلاسیکاش کوشیده تا احزاب چپ را از این آفت آگاه کند و سهم نظری خود را در برطرف کردن این نقیصه ادا نماید به گونهیی که میتوان گفت اگر حزبِ نمایندهی طبقهی کارگرِ آن روزِ آلمان به پیشبینیهای تروتسکی توجه میکرد چه بسا تاریخ این کشور راهی دیگر میرفت. آیا ما در جامعهی خودمان با این تشتت فکری و چنددستگی و انفعال و سازش از سوی بسیاری از احزاب رویارو نبودهایم که اینک چنین اثری که میتوان گفت گونهیی آسیبشناسی فعالیت احزاب نیز هست کهنه و نامربوط قلمداد میشود؟
تاریخ فاشیسم درعینحال تاریخ تحلیل نظری آن نیز هست. ظهور این پدیدهی اجتماعی و تلاش برای درک آن از دیگر پدیدههای تاریخ مدرن جالبتر است. دلایلاش روشن است: این پدیدهی نو در پی آن بود تا جهت تکامل تاریخ را به عقب برگرداند و با خشونت افسارگسیخته با افراد و سازمانهای رقیب رفتار کند. این برای میلیونها انسان سرنوشت بدی رقم زد و هستی گروههای اجتماعی را در معرض خطر قرار داد. پس درک آن برای کسانی که با آن درگیری داشتند ضروری شد. پرسش «این فاشیسم دیگر چیست؟» از فردای به آتش کشیدن پارلمان در ایتالیا دغدغهی خاطر نظریهپردازان جنبش کارگری و روشنفکران بورژوازی شد. در دو دههیی که فاشیسم زمامداری کرد، میتوان علت اصلی ابقای آن را رشد نکردن تئوری درستی از این پدیده دانست که بتواند خاستگاه و روابط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک بین طبقات اجتماعی را به درستی تبیین کند. پس تاریخ رشد فاشیسم تاریخ نابسنده بودن تئوری شناخت پدیدهی مسلط فاشیستی است؛ و امروز اگر تحلیل درستی از دیکتاتوریهای جهان سومی نشود بلاهای اساسیتری در انتظار مردمان این کشورها و به تبع آن جامعهی بشری خواهد بود. البته روشنفکرانی بودند که به سرعت آن را شناختند اما چون زنهارهای آنها اقبال عام نیافت اثری نیز نکرد. در جنگ دوم جهانی تنها ۶۰ میلیون کشته بزرگترین خونریزییی بود که بشریت بهویژه در آلمان از این افسارگسیختگی نصیباش شد. تروتسکی از جمله کسانی است که به سرعت فاشیسم را شناختند. نظریهی فاشیستی تروتسکی محصول روش مارکسیستی تحلیل اجتماعی است که بر دو پایه استوار است: ۱. کوشش برای دریافت تمام جنبههای فعالیت اجتماعی به عنوان فعالیتهایی مرتبط با هم و از نظر ساختاری همسو با یکدیگر، ۲. کوشش برای اینکه از این مجموعهی دایم در تغییرِ روابط اجتماعی آن عناصری را بیابیم که تعیینکنندهی کل مجموعه هستند یا آن تغییراتی را که میتوانند درون ساختار فعلی ادغام شوند از آنهایی که فقط میتوانند از طریق انفجار خشن ساختار اجتماعی موجود تکمیل شوند بازشناسیم. این روش به بررسی «فاشیسم ناقص» در مراحل شکلگیری آن و آزمون و خطای سرمایهداری برای ایجاد «فاشیسم کامل» و به استقلال اقتصاد جنگ میپردازد.
اقتصاد جنگی ـ میلیتاریستی
اقتصاد جنگ در سازوکارهای مشخص ِ تناقضهای اقتصادی و امپریالیستی و تمایلات جهانگیرانه ریشه دارد که با منافع گروههای مسلط سرمایهی انحصاری در آلمان میخواند. مباحثی چون عقبماندگی تاریخی ایتالیا یا سنت نظامی پروس یا نیاز به نظم یا هراس از آزادی نمیتوانند بیانگر پیدایی فاشیسم باشند چون هریک از اینها مختص هریک از دو کشورند و گاه این علل برای یکی از آنها مصداق ندارد، هرچند به عنوان علتهای بعدی دارای اهمیت هستند. تحلیل بر مبنای یک کشور خاص، ماهیت جهانی فاشیسم در نظام سرمایهداری را نادیده میگیرد و به این خاطر در این کتاب به بررسیهایی در زمینهی فاشیسم امریکایی نیز پرداختهشده است و من مقالاتی را که با کلیت تحلیل بخش اول کتاب همسویی داشت برای این بخش دوم انتخاب کردم و به فارسی برگرداندم. امروز تحلیلهای تروتسکی پس از به دست آمدن آمارها و اطلاعاتی که بعد از جنگ برملا شدند درست مینماید: اشتیاق بیشتر صنعت سنگین نسبت به صنعت سبک به پیروزی هیتلر، نقش موثر تراستهایی مانند فاربن در تصمیمات مالی رژیم هیتلری و این واقعیت که سود کل تشکیلات صنعتی و تجاری از ۶/۶ میلیون مارک در سال ۱۹۳۳ به ۱۵ میلیون در سال ۱۹۳۸ رسید. اما اگر مثلا سود شرکت آ ا گ ۵۵ درصد رشد داشت، سود شرکت تسلیحات و مهمات آلمان ده برابر شد و این نقش صنعت سنگین را روشن میکند.۴
امروز در برخی از دیکتاتوریهای جهان سومی شاهدیم که بیشترین سرمایهگذاریها در بخش صنایع سنگین نظامی صورت میگیرد و این سرمایهگذاری با طرح شعارهای جهانگیرانه توام است. میتوان پنداشت که در کشورهای امریکای لاتین، آسیا و افریقا در رویارویی با استعمار درازمدت غرب دیدگاهی شکل گرفته که با بیشترِ تظاهرات دنیای غرب خصومت میورزد و این دیدگاه هرچه بیشتر در نظام سیاسی و حکومتی اعمال قدرت میکند. در برخی از این ممالک این دیدگاه همراه است با ادعاهای جهانگیرانه و نظارت بر جهان به روشهایی غیر از روش مسلط غرب با پشتوانهی ایدئولوژی خاص. به نظر میرسد که باید این دیدگاه را با خاستگاههای ایدئولوژیکاش بررسی کرد که جای آن در این مقاله نیست.
ارنست مندل بر آن است که نظریهی تروتسکی بر ۶ پایه که تشکیل یک کل یکپارچه را میدهند استوار است: ۱. رشد فاشیسم بیانگر بحران شدید اجتماعی سرمایهداری متاخر است، بحرانی ساختاری که با بحران اضافهتولید و ارزش افزوده همراه است و نشانهی ناممکن بودن انباشت «طبیعی» سرمایه در شرایط رقابتی مشخص بازار جهانی است. کارکرد کسب قدرت توسط فاشیسم، تغییر دادن ناگهانی و خشن شرایط تولید و ارزش افزوده به سود گروههای سرمایهداری انحصاری است. ۲. در عصر امپریالیسم، بورژوازی قدرت سیاسیاش را از طریق دمکراسی پارلمانی خود دوام میبخشد که دو مزیت برایاش دارد، یکی آنکه از راه رفرمهای مشخص اجتماعی، تخاصمهای آشتیناپذیر اجتماعی را به صورت دورهیی تسکین میدهد و دیگر آنکه به بخش مهمی از بورژوازی فرصت شرکت مستقیم در تمرین قدرت سیاسی میدهد از راه احزاب، روزنامهها، دانشگاهها، سیستم بانکی و... . اما این گونهی حکمرانی به ابقای نیروهای بسیار بیثبات اقتصادی و اجتماعی وابسته است. از نظر تاریخی فاشیسم اثبات و نفی گرایش سرمایهی انحصاری به سازمان دادن و نقش زدن کل زندگی اجتماعی به سود خود است به روشی توتالیتر که نخست هیلفردینگ به آن اشاره کرد؛ اثبات است چون در نهایت چنین شد و نفی است چون بورژوازی با اقدامات افراطی توانست آن را ابقا کند. ۳. آنچه به عیان در نوشتههای تروتسکی مشاهده میشود این است که نه یک دیکتاتوری و نه یک دولت ناب پلیسی نمیتواند مدت زیادی یک طبقهی اجتماعی آگاه با جمعیت میلیونی را اتمیزه و مایوس نگه دارد و از احیای نبردهای مقدماتی طبقاتی جلوگیری کند. بورژوازی برای مواجهه با این واقعیت نیاز به جنبشی دارد که تودهها را به سمت خود بکشاند و آگاهترین بخشهای طبقهی کارگر را با ترور جمعی نظاممند و جنگ خیابانی مایوس کند تا پس از دستیابی به قدرت به کلی این طبقه را مهار کند. ۴. چنین جنبش تودهیی فقط نزد خردهبورژوازی جایی پیدا میکند. اگر تورم، ورشکستگی شرکتهای کوچک و بیکاری گستردهی تحصیلکردهها بر این طبقه اثر بگذارد، چنین جنبشی شدنی است. این جنبش دارای مولفههای ملیگرایی افراطی و مردمفریبی سرمایهستیزانه با شدیدترین تنفرها نسبت به کارگران سازمان داده شده است. ۵. دیکتاتوری فاشیستی برای ابقای این نقش باید جنبش کارگری را خفه و دفن کند. اما این کار فقط زمانی شدنی است که پیش از کسب قدرت، شمار زیادی از مردم را به سوی خود کشانده باشد. اگر فاشیستها در فلج کردن، مایوس کردن و خرد کردن کارگرانِ سازمان داده شده موفق شوند پیروزیشان حتمی است. همچنان که اگر کارگران چنین کنند پیروزی از آنِ آنان خواهد بود. فاشیستها ابتدا نومیدترین و زخمخوردهترین بخش خردهبورژوازی را جذب میکنند (آنها که دیگر دیوانه شدهاند). تودههای خردهبورژوا و بخشهای ناآگاه و بیسازمان کارگران بین این دو در نوساناند. آنها به هرکه قاطعیت بیشتری داشته باشد میپیوندند. پس از نظر تاریخی پیروزی فاشیسم به معنی شکست کارگران در حلوفصل بحران ساختاری سرمایه به سود خود و اهداف خود است. ۶. شکست دادن کارگران وظیفهیی است که سرمایهی انحصاری بر دوش فاشیسم گذاشته است. حال که ارزش افزوده به سود سرمایه تغییر کرده، نوبت فتح بازار جهانی است. تورم فزاینده نیاز به بازارهای جهانی از راه ماجراجویی نظامی و کشورگشایی را ناگزیر میکند. انباشت سرمایه در یک طرف و نادار (پرولتر) شدن طبقهی میانی در طرف دیگر مشخصهی طبقاتی جامعهی فاشیستی میشود و این جامعه از خصلت تودهیی خود فاصله میگیرد. حالا دیگر اعضای گروههای فاشیستی وارد پلیس میشوند و فاشیسم به نوعی خاص از بناپارتیسم میانجامد. این تحلیل تروتسکی است.
همچنان که مشهود است روح نظریهی انقلاب مداوم در این تحلیل مشاهده میشود. برای آنکه با زمانه و اوضاع و احوال نوشته شدن این متون بیشتر آشنا شویم و کوشش احترامبرانگیز تروتسکی برای جلوگیری از عقبگردی در تکامل اجتماعی و باور او به انقلاب مداوم ملموستر شود شاید بد نباشد اینجا به بخشهایی از کتاب اشاره شود، هرچند برای پرهیز از اطناب به طور خلاصه، چراکه «آگاهی از پیامدها و مناسبات این دو انقلاب، رویدادهای آلمان از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ و نوشتههای تروتسکی دربارهی آنها را روشن خواهد کرد» (بخشهای چهارگانهی کتاب دربارهی «نبرد با فاشیسم در آلمان» و بخش انتهایی دربارهی «نبرد با نژادپرستی و فاشیسم در ایالات متحد» هرکدام با مقدمهیی که شرایط اجتماعی، سیاسی آن روز آلمان و امریکا را به اختصار و گویا شرح میدهند آغاز میشوند و از این پس به آن مقدمهها ارجاع میشود).
جنگ یکم جهانی به انقلاب پیروزمند سال ۱۹۱۷ در روسیه و ناپیروزمند سال بعد از آن در آلمان انجامید. انقلاب آلمان به مرحمت رهبران حزب سوسیالدمکرات مانند نوسکه... که با سرمایهداران و رایشور معامله کرد و یگانهای داوطلب... تروریستی را برای به خون کشاندن انقلاب اجیر کرد، با شکست روبهرو شد. کادرهای اولیهی حزب ناسیونالسوسیالیست آتی از این دستههای ضدانقلابی که از رهبران سوسیالدمکراسی ضمانت اجرایی گرفته بودند، سر بلند کردند. در این بخش که نام آن «زنگ خطر» و مربوط است به نوشتهها و هشدارهای اولیهی تروتسکی دربارهی فاشیسم، او مقالهی «تلمان و انقلاب خلق» را برای آگاه کردن مبارزان اسپانیایی نوشته است. تروتسکی در مقالهی پراهمیتِ «برای جبههی متحد کارگری علیه فاشیسم» با توجه به این موقعیت مهم حزب سوسیالدمکراسی، پیشنهادها و زنهارهایی به کارگر سوسیالدمکرات میدهد و با جدیتی مثالزدنی میکوشد او را با ترفندهای هیتلر آشنا کند و با پیشبینی اشتباهات احزاب دیگر، راه درست مبارزه را از این میان نشان دهد. او در بخش دیگری چرایی پیروزی انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و شکست انقلاب آلمان در سال بعد را بررسی میکند و در تطابق با نظریهی انقلاب مداوم خود علت شکست انقلاب آلمان را در نسخهی سوسیالیسم در یک کشور میداند. برای تروتسکی و لنین شکست انقلاب آلمان شکستی اساسی برای پیشبرد انقلاب روسیه و تغییر جهان بود و کوشش خستگیناپذیر تروتسکی در تبیین مبارزه با فاشیسم و قدرت گرفتن پرولتاریا در آلمان از همین روست. بد نیست در اینجا نگاهی به آمار بیندازیم: در آلمان ۱۹۱۹، ۴۵ درصد آرا به سود احزاب کمونیست و چپ بود اما در سال ۱۹۲۱ ورق برگشت و این شاید به سیاست نپ در روسیه انجامید. سال ۱۹۲۳ سال غرامت ورسای و اشغال روهر از جانب فرانسه بود. نتیجهی بحرانی که از پس آن آمد، تورم مهارناپذیری بود که بخش زیادی از طبقهی میانی را نیست و نابود کرد و حاصلاش نومیدی، اعتصابهای گسترده در مراکز صنعتی، سردرگمی سیاسی، بیاعتمادی به حکومت و رشد سریع نازیها و همزمان حمایت کارگران از حزب کمونیست بود که به تواناییاش برای حل بحران امید بسته بودند. اما حزب کمونیست فرصت را از دست داد. بعد به سال ۱۹۲۵ و پیروزی هیندنبورگ در انتخابات و حمایت سوسیالدمکراسی از او میرسیم. در سال ۱۹۲۸ بینالملل کمونیسم اصول «دورهی سوم» و «سوسیالفاشیسم» را اعلام کرد. تحلیلشان این بود که دورهی نخست، بحران سرمایهداری و شورش انقلابی بوده و دورهی دوم، دورهی تثبیت سرمایهداری و اینک دورهی سوم، دورهی بحران سرمایهداری و انقلاب پرولتری است و باید از هرگونه کنش مشترک با سوسیالدمکراتها چشم پوشید چراکه آنها نمایندهی فاشیسم اجتماعیاند. این بخش دربردارندهی نوشتههای تروتسکی در نقد و مخالفت با این دیدگاه است.
مقالهی «برای جبههی متحد کارگری علیه فاشیسم» در اساس شرح مبارزه با فاشیستها است با حفظ استقلال حزبی در ائتلاف با سوسیالدمکراسی. نویسنده میکوشد کارگران سوسیال دمکرات را به ارزش و اهمیت جبههی متحد با کمونیستها و عواقب خونبار و به قهقرا برندهی پیروزی فاشیسم آگاه کند. «هیتلر برای درهم کوبیدن دمکراسی برای همیشه میخواهد فقط از مسیر دمکراتیک به قدرت برسد.» اگر طبقهی کارگر به فاشیستها اجازه دهد تا در دو، سه یا پنج ماه آینده قدرت را به چنگ آورند روشن خواهد شد که تمام برنامههای سیاسی از پیش طرح شده برای دو، سه یا پنج سال بعدی لاطائلات واهی و ننگآوریاند. این جمله در کنار این نقل قول از گوبلز چه معنیدار میشود که «اگر دشمن میدانست چقدر ضعیفایم احتمالا چون لرزانکی ما را میلرزاند و... در همان آغاز کار میتوانست ما را به خون بکشد.»۵.
به قدرت رسیدن نازیها به روش دمکراتیک
در سال ۱۹۳۲ بحران اقتصادی وخیمتر شد، بیکاری به مرز پنج میلیون نفر رسید... برونینگ کوشید تا دورهی ریاست جمهوری هیندنبورگ را تمدید کند که نازیها اعتراض کردند و انتخابات برگزار شد، سوسیالدمکراسی که پیشتر با هیندنبورگ مخالف بود اکنون تصمیم گرفت به عنوان شر کمتر در برابر هیتلر از او دفاع کند. هرچند هیندنبورگ انتخاب شد اما قدرت نازیها در صندوقهای رای در عرض هفده ماه دو برابر شده بود. ارتش نازیها، اس اس و اس آ قدغن اعلام شدند. اما این باعث شد برونینگ که مسبب این امر بود از سِمت صدارت عظما مجبور به استعفا شود. سپس پاپن به این مقام رسید و تصمیم گرفت انتخابات ریاست جمهوری دیگری برگزار کند و ممنوعیت فعالیت اس آ را برداشت که سبب شد چنان ترور سیاسی در آلمان دامنگستر شود که از سالهای اولیهی جمهوری وایمار به این سو دیده نشده بود. سوسیالدمکراسی هم که سوگند وفاداری به جمهوری خورده بود تن به انفعال داد و حزب کمونیست همچنین. حالا دیگر نازیها بزرگترین حزب در رایشتاگ بودند و به سوی دستیابی به قدرت کامل رهسپار میشدند. تروتسکی در مقالهی «بناپارتیسم آلمانی» که در این مقطع مینویسد پس از نگاهی به تحلیل دیگران از حکومت پاپن که آن را دیکتاتوری یونکر ـ سلطنتطلب معرفی میکنند (براندلریها) با تعریف خود از بناپارتیسم آن را بناپارتیستی میداند. او مینویسد: «عبارتهایی چون لیبرالیسم، بناپارتیسم، و فاشیسم ویژگی تعمیمپذیری دارند. پدیدههای تاریخی هرگز به طور کامل تکرار نمیشوند. اثبات این نکته مشکل نیست که حتا حکومت ناپلئون سوم در مقایسه با ناپلئون یکم «بناپارتیست» نبود... وقتی از راه قیاس با بناپارتیسم سخن میگوییم ضروری است به دقت نشان دهیم کدامیک از ویژگیهای آن کاملترین بیان خود را در شرایط تاریخی کنونی یافتهاند»۶، سپس به تعریف بناپارتیسم آلمان میپردازد: «... حکومت پاپن بدون فاشیسم ناممکن خواهد بود اما فاشیسم بر سر قدرت نیست و حکومت پاپن فاشیستی نیست. از سوی دیگر حکومت پاپن... بدون هیندنبورگ... ناممکن بود. انتخاب دوم هیندنبورگ تمام ویژگیهای همهپرسی را داشت. میلیونها کارگر، خردهبورژوا و دهقان به او رای دادند. آنها هیچ برنامهی سیاسی در او ندیدند. اول از همه میخواستند از جنگ داخلی پرهیز شود و هیندنبورگ را روی شانههاشان همچون مختار مطلق و حَکَم ملت بلند کردند. اما درست همین مهمترین کاربرد بناپارتیسم است: بر دو اردوگاه متخاصم ایستادن برای حفظ مالکیت و نظم. بناپارتیسم جنگ داخلی را فرومینشاند یا پیش از آن میآید یا اینکه نمیگذارد دوباره شعلهور شود. وقتی از پاپن صحبت میکنیم نمیتوانیم هیندنبورگ را که جواز سوسیالدمکراسی به نام اوست نادیده بگیریم. ویژگی ترکیبی بناپارتیسم آلمان در این واقعیت خود را بیان میکند که کار مردمفریبانهی غافلگیرکردن مردم به سود هیندنبورگ از سوی دو حزب بزرگ و مستقل انجام شد: سوسیالدمکراسی و ناسیونالسوسیالیسم.»۷ سپس به نقش سرمایهی مالی به این صورت اشاره میکند: «بناپارتیسم دورهی افول سرمایهداری به کلی از بناپارتیسم دورهی صعود جامعهی بورژوا متفاوت است... پشت پاپن زمینداران بزرگ، سرمایهی مالی و ژنرالها ایستادهاند... در شرایط کنونی سرمایهداری، دولتی که عامل سرمایهی مالی نباشد به کلی ناممکن است... حکومت پاپن سرمایهی مالی را بسی آشکار میکند... درست به این خاطر که حکومت «ملی» فراحزبی فقط میتواند به نام والامقامان اجتماع سخن بگوید، سرمایه دایم مراقب است تا خود را با حکومت پاپن یکی نداند... نباید این واقعیت را نادیده گرفت که اگر سرمایهی مالی پشت پاپن است بههیچروی به این معنی نیست که همراه با او سقوط کند. سرمایهی مالی امکانات بسی بیشمارتری از هیندنبورگ ـ پاپن ـ اشلایشر دارد...»۸
تروتسکی سپس در مقالهی «بناپارتیسم، فاشیسم و جنگ»، آخرین مقالهیی که قبل از ترورش مینوشته و ناتمام مانده، تعریف زیر را از فاشیسم به دست میدهد: «هم تحلیل نظری و هم تجربهی تاریخی غنی بیستوپنج سال گذشته یکسان بیان کردهاند که فاشیسم در هر زمان آخرین حلقهی اتصال یک چرخهی سیاسی ویژه است متشکل از موارد زیر: وخیمترین بحران جامعهی سرمایهداری، رشد رادیکالیسم طبقهی کارگر، رشد همفکری با طبقهی کارگر و اشتیاق خردهبورژوازی شهری و روستایی به تغییر، سردرگمی مفرط بورژوازی بزرگ، ترفندهای مذبوحانه و جنایتکارانه که به جلوگیری از اوجگیری انقلاب کمک میکنند، ازپاافتادگی پرولتاریا، اغتشاشها و بیتفاوتیهای روبهرشد، وخیم شدن بحران اجتماعی، نومیدی خردهبورژوازی و آرزوی شدیدش به تغییر، رواننژندی جمعی خردهبورژوازی و آمادگیاش برای باور به معجزه و اقدامات خشن، رشد خصومت با پرولتاریا که با امید بستن به او احساس فریبخوردگی کرده.»۹ تا اینجا تروتسکی که تمام تلاشاش را برای آگاه کردن پرولتاریا و به قدرت رسیدناش به کار برده بود، دیگر با از دست رفتن موقعیت، او را برای دفاع مهیا میکند، اما چه فایده!
در آن زمان حزبی به نام طبقهی کارگر وجود داشت و به نظر تروتسکی انفعال این حزب نومیدی را در طبقهی متوسط رشد داد و آنها را به دام فاشیسم کشانید. اما آنچه امروز در کشورهای جهان به اصطلاح سوم شاهدیم این است که در این کشورها دولتها به نام طبقهی متوسط و محروم جامعه ـ گاه حتا حزبی به نمایندگی از این طبقات وجود ندارد ـ به قدرت میرسند و در نبود نظارت احزاب اپوزیسیون راه خود را میروند. این جنبهی دیگر عوامفریبی و پوپولیسم سیاسی این دولتها است. اما از آنسو پدیدهی بسیار جالبی که رخ مینماید رشد بسیار بالای آگاهی عمومی است که بیتردید از روشنفکرانشان پیش افتادهاند و پیشتر از آنها نقاب از جهرهی این عوامفریبی پوپولیستی برمیدارند.
در سیام ژانویهی ۱۹۳۳ هیندنبورگ که سوسیالدمکراسی با تحلیل شر کمتر بودن از هیتلر به انتخاب او یاری رسانده بود، هیتلر را صدراعظم کابینهی ائتلافی کرد. هیتلر به هیچیک از مخالفاناش آنقدر وقت نداد که خطری برای تحکیم قدرت او باشند. میتینگهای کمونیستها و سوسیالدمکراتها را در هم شکسته و قدغن اعلام کردند. در ۲۷ فوریهی آن سال رایشتاگ را آتش زدند. تروتسکی در مقالهی «جبههی متحد برای دفاع: نامه به کارگر سوسیالدمکرات» که ۴ روز قبل از به آتش کشیده شدن رایشتاگ نوشته شده و به گونهیی آن را پیشبینی میکند، «... اگر هیتلر به سرش بزند که رایشتاگ را پاکسازی کند...»۱۰، دیگر مساله دسترسی به قدرت نیست بلکه صرفا دفاع از موقعیت پرولتاریا است و از این رو ائتلاف با سوسیالدمکراسی را بسی سهلتر میبیند. تروتسکی در این مقاله میکوشد برای کارگر سوسیالدمکرات روشن کند که تاکتیکهای سران حزباش به سود فاشیسم تمام شدهاند و هدفاش آن است که آنها را برای توافق با حزب کمونیست متقاعد کند هرچند حزب کمونیست خود سهلانگار و کرخت شده است. او هرچند بر آن است که سوسیالدمکراسی خود را پزشک دمکراتمسلک سرمایهداری میداند، و ما گورکنان انقلابی آنایم، اما همچنان از ائتلاف این دو حزب با حفظ استقلال برای مبارزه با دشمن مشترک دفاع میکند.
در مقالهی «ناسیونال سوسیالیسم چیست؟» شرح مختصر و دقیقی از عواقب شکست انقلاب سال ۱۹۱۸ به دست میدهد: «شکست سال ۱۹۱۸ دیواری بر سر راه امپریالیسم آلمان برافراشت. پویشهای خارجی داخلی شدند... سوسیالدمکراسی که به هوهنزولرنها (سلطنت) کمک کرد تا جنگ را به آن پایان غمبار برسانند نگذاشت پرولتاریا انقلاب را به سرانجام برساند... حزب کمونیست کارگران را به انقلاب نوینی فراخواند اما ناتوانیاش را در رهبری آنها اثبات کرد. پرولتاریای آلمان افتوخیز جنگ، انقلاب، پارلمانتاریسم و شبهبلشویسم را از سر گذراند.» سپس دربارهی به قهقرا کشاندن جامعه توسط فاشیسم میگوید: «... امروز نه تنها در کلبههای دهقانی بلکه در آسمانخراشهای شهری، سدههای دهم یا سیزدهم دوشادوش سدهی بیستم به زندگی ادامه میدهند. صدها میلیون تن از انرژی الکتریسیته استفاده میکنند و همچنان به قدرت جادویی طالعبینی و عزایم باور دارند... ستارههای سینما واسطهی احضار ارواح میشوند. هوانوردان که هدایت دستگاههای غولآسای زادهی نبوغ بشر را به عهده دارند روی پلوورهاشان چشمزخم میبندند. چه گنجینهیی از تیرگی، جهل، و وحشیگری اندوختهاند! نومیدی آنها را از پا انداخته و فاشیسم به دستشان پرچم داده است. هرآنچه باید به عنوان پسماندهی فرهنگ در جریان تکامل طبیعی جامعه از سازوارهی ملی حذف میشد، اکنون از حلقوم بیرون میجهد، جامعهی سرمایهدار بربریت هضم نشدنی را در چنبر خود گرفته است. فیزیولوژی ناسیونالسوسیالیسم چنین است.» در برسی نوشتههای تروتسکی تکرار میکنم که نگاه به نظریههای او به عنوان یک نظریهپردازِ صرف درست نیست و باید تحلیلهای او را درعینحال تحلیلهای یک انقلابی بزرگ نیز دانست و جد و جهد او برای قدرت نیافتن فاشیسم نیز از همین رو بود.
پىنوشت
۱. مشخصات کتاب به قرار زیر است: لئون تروتسکی، نبرد با فاشیسم در آلمان و نبرد با نژادپرستی و فاشیسم در ایالات متحد، به انتخاب و ترجمهی رضا اسپیلی، نشر دیگر، ۱۳۸۷، تهران.
۲. در این بررسی از مقالهی زیر سود جستهام: «فاشیسم جاودان: ۱۴ راه برای نگریستن به یک پیراهن سیاه» نوشتهی امبرتو اکو و برگردان فارسی امیر احمدی آریان چاپ شده در شرق، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۳
۳. دانیل گرن، فاشیسم و بنگاههای کلان اقتصادی، برگردان رضا مرادی اسپیلی، نشر قطره، ۱۳۸۳، تهران
۴. برای دستیابی به اطلاعات دقیق و تکمیلی در مورد نقش صنعت سنگین و امور مالی در دیکتاتوری فاشیستی نک. منبع شماره ۳.
۵. منبع شماره ۳، صص ۵۰ و ۵۱
۶. منبع شماره ۱، ص ۵۱
۷. همان، صص ۵۴ و ۵۵
۸. همان، ص۶۰
۹. همان، ص ۹۶
۱۰. همان، ص۱۲۰