آنها هنوز جواناند علىاشرف درويشيان آنها را از كيفات بيرون ميآوري. بابا را، آبجي را و داداش را. ميگذاريشان كنار ميخكهاي سرخ و سفيد. كنار لالهها و شمعها. گوشهي عكس بابا شكسته؛ اما در زير گلايولي پنهاناش ميكني. موهايات سفيد شده است. مادرها، همه موهاشان سفيد شده است. بچههاشان را از كيفهاشان و از توي پاكتهايي كه در دستمال يا پارچهيي پيچيدهاند، درميآورند و ميگذارند كنار گلها و شمعها. بابا كه به گلايولي تكيه داده، موهاياش سياه است. سبيلاش سياه و پرپشت است. چشمهاياش ميدرخشد. لبهاياش تكان ميخورد: «از آخرين ديدارمان تاكنون، هميشه به ياد شما هستم. به ياد آن بغض تركيده و اشك حلقه بسته در چشمانات. دوريمان رنجآور است؛ اما نبايد باعث بيتوجهي به زندگي بشود. ما هرگز حق نداريم كه خود را از خوبيهاي زندگي محروم كنيم. روحيهي بچهها را نبايد خراب كنيم. بچههايام را به تو ميسپارم و ميدانم كه در پرتو خوبيهاي تو، انسانهاي شريف و دوستدار زندگي خواهند شد.» ــ لاله در لالهاي دشت خاوران. گولم ميزدي. ميگفتي رفتهاند مسافرت. بعد كه ناچار شدي مرا به ديدن بابا ببري، به ديدن داداش ببري، به ديدن آبجي ببري، فهميدم كه چه اتفاقي افتاده. خود بابا خواسته بود كه براي آخرين بار، مرا ببيند. بابا مرا بوسيد و گفت: «مرا ببوس عزيزم، براي بقيهي زندگيات خوب ماچم كن. هرچه ميخواهي ببوس. ذخيره كن. دارد تمام ميشودها. پشيمان ميشوي كه چرا بيشتر ماچم نكردي.» و من او را هزار بار بوسيدم. باباي خورشيد به ميخكها تكيه داده است. داداشِ مزدك يك شاخه از گلها را برده توي عكساش و آن را بو ميكند. مادرش دستي روي عكس ميكشد: ــ اي روشني صبح به مشرق برگرد. باباي خاطره، از پشت ميخكها، به جمعيت نگاه ميكند و دنبال دخترش ميگردد و ميگويد: «او مرا توي سلول انداخت و چشمبندم را باز كرد. شناختماش. سالها پيش در همان سلول با هم بوديم، حتا هنوز ميتوانستم شعارهايي را كه خودش روي ديوار سلول نوشته بود، براياش بخوانم. در را به رويام بست و كلون را انداخت. ميخواست برود كه دهانام را روي دريچهي سلول گذاشتم و گفتم: يك لحظه صبركن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز كرد. گفتم: من و تو روزگاري با هم توي همين سلول بوديم. يادت هست شبهايي را كه پاهاي هردوتامان، آشولاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پايين انداخت و رفت.» مامان خاطره، رو ميكند به عكس باباي او و ميگويد: «آن ترانهيي را كه در سلول ميخواندي، يادت هست؟ هر روز غروب كه توي سلول دلام تنگ ميشد، منتظر ميماندم تا صدايت را از آن سوي بند بشنوم.» ــ با ما بودي. بي ما رفتي. چو بوي گل به كجا رفتي؟ تنها ماندم. تنها رفتي. چو كاروان رود، فغانم از زمين بر آسمان رود. دور از يارم، خون ميبارم. يكي از مادرها، اشكهاياش را پاك ميكند و ذوقزده، جيغ ميكشد: «بچههايام. اينها بچههاي من هستند. همهي آنها با هم. هر پنجتاشان، هر پنجتا با هم.» دخترش از توي عكس به او نگاه ميكند: «مامان، من سوختن را از تو آموختم.» مادر ميگويد: «ميداني عزيزم، آخر، همهي زندگيام شما پنج تا بوديد. همهي زندگيام.» ــ ظلم ظالم، جور صياد آشيانام داده بر باد دخترش ميگويد: «حالا كه داري ما را ميبيني. ديگر گريه نكن. چشمانات سرخ شده، ورم كرده. حالا ديگر خوشحال باش كه كنار ما نشستهاي.» ــ باشد ديگر گريه نميكنم؛ اما راستي شوهرت هم با شماست؟ ــ مگر او را نميبيني. آنجا نشسته توي ميخكها. مادر برميگردد به طرف ميخكها. دامادش را ميبيند و مويه ميكند: ــ يوسف من پس چه شد پيراهنات بر چه خاكي ريخت خون روشنات عكسها به دور از هياهوي جمعيت، دور هم نشستهاند و با هم گفتوگو ميكنند. ــ مادرهامان همه پير شدهاند. ــ وقتي مرا از خانه بردند، موهاياش سفيد نبود. ــ خواهرم را ببين! او چرا موهاياش سفيد شده؟ ــ اما موهاي من هيچ تغييري نكرده. ــ آنوقتها كه دنبال ما ميگشتند، يك روز مادرم تا نزديكي من آمده بود. داد زدم، مامان، مامان جان من اينجا هستم. بيا كنارم بنشين. صدايام را نشنيد. دور شد. مرا پيدا نكرد. گلها و شمعهاياش را روي گور ديگري گذاشت و نشست به درددل كردن و اشك ريختن. باباي سپيده ميگويد: «يك روز عاقبت پيدامان ميكنند و گلها و شمعهاشان را كنارمان ميگذارند.» ــ گَرَم ياد آوري يا نه، من از يادت نميكاهم. و همسرش به او پاسخ ميدهد: ــ تو را من چشم در راهام، شباهنگام... خواهري از دور به عكس برادرش اشاره ميكند: «شبي به خوابام بيا و بگو كجا هستي؟ تا كي دنبالات بگرديم؟» ــ نازلي سخن نگفت. نازلي بنفشه بود. گل داد و مژده داد زمستان گذشت و رفت. يكي از مادرها، عكس دخترش را ميبوسد. موهاياش را ناز ميكند: «طفلكم. تو كه همهاش دوازده سال داشتي. قربان چشمان قشنگات بروم.» يكي از عكسها كه اشك شمع روياش ريخته، با لهجهي كرمانشاهي از همسرش ميپرسد: «پس رولهمان كو؟ نميبينمش.» همسر او، تند اشكهاي خود را پاك ميكند و با صدايي لرزان ميگويد: «پارسال آمد پيش خودت. مگر او را نديدي. نكند توي راه گم شده باشد؟» دختري از كنار يكي از گلدانها، لبخند ميزند: «مامان گريه نكن. بيا كنارم بنشين. دلام برايات يك ذره شده. حالا هم كه آمدهاي هي اشك ميريزي.» زن اشكهاياش را پاك ميكند. وقتش رسيده كه از هم جدا بشوند. ــ سر اومد زمستون. شكفته بهارون گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون كوها لالهزارن، لالهها بيدارن، تو كوهها دارن، گُلگُلگُل، آفتابو ميكارن توي كوهستون. دلش بيداره. تفنگ و گل و گندم، داره ميكاره. توي سينهاش جان، جان، جان. يه جنگل ستاره داره، جان، جان، يه جنگل ستاره داره. مادرها، بچههاشان را از توي گلها و كنار شمعها برميدارند. خيلي آرام در دستمالها و پاكتها ميپيچند. توي كيفشان ميگذارند و با خود به خانههاشان ميبرند.
باباي مهين ميگويد: «و با تعجب فرياد ميزنند: اِ شما هنوز جوانايد؟!»
يكي از عكسها دست دراز ميكند و شاخهي ميخكي به همسرش ميدهد:
برادرش از توي عكس دستاش را به سوي شمعي كه در حال سوختن است دراز ميكند و هيچ نميگويد. مادر بوسهيي به عكس پسرش ميزند: «نازلي سخن بگو.»




