سايه‌هاى در گذر

بهمن نمازى

يكي از مردم دور خندق پرسيد: همه را با همين كندي؟

سرش را بالا برد و گفت: آره با همين كه مي‌بيني.

ديگري پرسيد: از كي؟

گفت: نمي‌دونم از چه تاريخي. به چيزي كه مي‌گم اطمينان ندارم. تا اونجايي كه حافظه‌ي من قد مي‌ده، ما جاي مرتفعي بوديم؛ نوك يكي از اين كوه‌ها. به دليل نامعلومي به پايين رونده شديم و من نمي‌دونم چرا به اون جاي گود رفتيم؛ جايي كه از همه‌جا پايين‌تر بود. دشمن از لحظه‌يي كه وارد شديم، روي ارتفاعات منتظر ما بود. البته در اين رابطه بحث‌هاي متفاوتي هست. ما در شناخت كامل دشمن هميشه با اشكال مواجه بوديم.

روز اولي كه تو اون گودي مستقر شديم، روي ارتفاعات مثل سايه‌هايي در گذر حركت مي‌كردن. فرمانده گفت: «ما در محاصره‌ي دشمن هستيم.» همه آماده شديم. برعكس اون‌ها، ما دليل كافي برا جنگيدن داشتيم؛ كاملا روشن بود. ما تو خونه‌ي خودمون هر كدوم جواهر گرون‌قيمتي داشتيم كه ماحصل ثروت پدري‌مون بود. در زمان حياتش به ما بخشيده بود. البته در اين مورد بحث‌هاي متفاوتي هست. به خاطر اين‌كه معلوم نشد اصلا اون مُرد يا به قول بعضي‌ها از اول اصلا به دنيا اومده بود؟ نميدونم به هر حال يه چيزي كه بتونيم هر كدوم اونو لمس كنيم اين وسط بود. هر كدوم يكي داشتيم، ولي از وقتي كه پاي ما به اين هاويه‌ي گرم رسيد اين سايه‌هاي در گذر اون رو از ما دزديدن. كسي اين رو به چشم خودش نديده، ولي تو طول اين سال‌ها غير از ما و سايه‌ها كه كسي اين‌جا نبوده.

خلاصه تا اون‌جايي كه من يادم مي‌آد، جنگ شروع نمي‌شد. سايه‌ها در گذر بودن و ما اون پايين. بعد از چند روز شروع كرديم تلفات دادن. دشمن شبيخون مي‌زد. هر صبح چند نفر رو مرده پيدا مي‌كرديم. نگهبان‌ها مي‌گفتن كسي به اين جا وارد نشده. فرمانده دستور داد تا تعداد نگهبان‌ها رو زيادتر كنن. البته اين باعث شد كه تعداد كشته‌ها كم‌تر بشه. دفعه‌ي بعد قرار شد همه تا صبح بيدار بمونن، فقط يكي تلفات داديم. اونم يه لحظه خوابش برده بود. فرمانده، ماها رو جمع كرد و گفت: «اين استراتژي ننگين رو از اون‌ها انتظار داشتم. در مقابل ما فقط يه راه گذاشتن: بيداري.» ولي مگه ممكنه از شب تا صبح هيچ‌كس نخوابه. بالاخره يه لحظه غفلت؛ و اون‌ها كارو تموم مي‌كنن.

بعد از بحث و جدل و كش‌وقوس‌هاي زياد ميون فرمانده‌ها ــ كه من تو جريان اون نبودم ــ به ما دستور داده شد كه هم بخوابيم و هم نخوابيم؛ يعني در حالت خواب، بيدار هم باشيم. برا آموزش اين كار سروان جووني رو آوردن كه شابع بود ديوونه‌س و اون هم انصافا از عهده‌ي كار براومد. ما ياد گرفتيم همين‌طور نيمه‌خواب و نميه‌بيدار به خودمون بپيچيم. يه مدت تلفاتي نداديم تا اين‌كه بچه‌ها به طرف سايه‌هاي در گذر شليك كردن. اون‌ها هم درست در همون نقطه جواب گلوله‌ها رو دادن؛ البته با همون گلوله‌هايي كه شليك كرده بوديم. گلوله‌ها تو همون نقطه‌يي فرود مي‌اومدن كه شليك مي‌شدن. تصور كن چه تلفاتي داديم. برا همين تيراندازي رو قطع كرديم.

ولي بچه‌ها تو روزهاي بعد تو فن نخوابيدن در حين خوابيدن تجربه‌ي زيادي كسب كردن. يه روز صبح يكي از اون‌ها ادعا كرد با چند تا از سايه‌ها درگير شده و اون‌ها رو به قتل رسونده. تو روزهاي بعد درگيري‌ها شدت گرفت. همه داستان‌هايي از درگيري‌هاي خونين داشتن. حتا من خودم چند بار با يكي از اون‌ها درگير شدم؛ از پشت، دست‌هام رو مي‌گرفت و سرم رو به زمين مي‌كوبيد. با خنجر تيزي بهش حمله كردم. ولي هيچ كدوممون نمي‌مرديم، چون خواب نبوديم. تا اين‌كه يه روز يكي از بچه ها سايه‌يي رو به اسيري گرفت. همه به نقطه‌يي كه اسير، اون‌جا بود رفتيم. سايه‌ي دراز و ترسناكي با تعجب نگاه‌مون مي‌كرد. وقتي كه دقت كرديم كوچك‌تر شد. بعد شروع كرد به آب شدن و توي زمين فرو رفتن، بدون اين كه هيچ اثري از خودش باقي بذاره. فكر مي‌كنم سايه‌ها اين‌طور مي‌ميرن.

خلاصه ما تو فنون جنگيدن با اين سايه‌ها استاد شديم، ولي هيچ‌كس نمي‌فهميد واقعا خوابه يا بيدار! واقعا غير قابل حساب شده بود. من همه‌ي اين‌ها رو به دكتر گفتم. گفتم به هيچ دارويي نياز ندارم، فقط به من اطمينان بده خوابم يا بيدار. چشم‌هاش خيس شد، سرش رو توي دست‌هاش گرفت؛ به نظرم يه مرتبه كوچيك شد. آب شد و فرورفت توي زمين. چه‌طور نشناختمش؟ فكر كردم اين‌ها با جريان آب‌هاي زير زمين رابطه دارن، به خاطر همين از همون‌جايي كه فرو رفته بود شروع به كندن كردم؛ با همين چاقو.

 

بعد داد كشيد: تو اين خراب شده يه قطره آب پيدا نمي‌شه؟ دارم مثل شمع آب مي‌شم.»

همه با ترديد نگاه‌اش مي‌كردند. حس كرد تن‌اش سرد مي‌شود؛ به يك تكه يخ تبديل شد و شروع كرد به آب شدن. فرياد زد: آره، بذارين منم يه سايه باشم؛ بذارين آب شم ولي يه قطره حتا به قطره‌شم به لب‌هاي شما نمي‌رسه.

هيچ‌كس صداي‌اش را نشنيد كه البته در اين مورد هم بحث‌هاي متفاوتي هست.


بالا

1387-11-9

 
 
 

شما مي‌توانيد نوشته‌هاي خود را براي انتشار در «روزگــــار» بفرستيد.


    
 

نام:

e-mail:

متن:

ارتباط با:

 

نقل مطالب «روزگار» تنها با ذکر ماخذ مجاز است.

آدرس پست الكترونيك:

لوگو، طرح‌ها و سيستم‌هاي اين وب‌سايت براي «گروه طراحان رامين‌رايانه» محفوظ و برداشت وكپي‌برداري از آن‌ها غيرقانوني است.

 

 

ايميل خودتان و دوستتان را در كادر زير وارد كنيد تا لينك اين صفحه (سايه‌هاى در گذر / بهمن نمازی) به ایمیل دوستتان فرستاده شود.